iranweb
فهرست
صفحه اصلی
آرشیو
کل مطالب
تماس با ما

موضوعات
موضوعي ثبت نشده است

آرشيو
فروردين ۱۳۹۲

لیست صفحات
[ ۱ ]


مطالب سايت

  roman تا ته دنيا (18)

roman تا ته دنيا (18)

چند تا دانه عرق كنار شقيقه هايش بود ." كولر كه روشنه پس چرا ؟ "
ناگهاني سرش را بالا وارد و زل زد بهم . با چشمهاي گيرا و مژهاي پرپشت و سياهش و خيلي آروم و آهسته گفت " مي خوام در مورد چيزي صحبت كنم كه حتي فكر كردن در موردش برام سخته ديگه چه برسه گفتنش." 
ناخنهايم راتو گوشتم فرو كردم و تو صندلي جا به جا شدم . دستش را بصورتش كشيد و نفس بلندي كشيد ." يك خواهش بزرگ دارم تا زمانيكه دارم صحبت مي كنم لطفا حرفم را قطع نكنيد ." لحنش دستوري نبود فقط خواهش بود . پلك زدم . دوباره نفس بلندي كشيد سينه اش از زير پيراهن ليمويي رنگش بالا و پايين رفت . شمرده شمرده گفت " موقعيكه دانشجو بودم ازدواج كردم . تو سن كم . يك ازدواج سنتي . يعني پدر و مادرم رفتند خواستگاري بعد هم عروسي .. خانمم هم مثل خودم شاغله . مدير يك آزمايشگاه خصوصيه . يك پسر دارم به سمن و سال شما . داره دندانپزشكي مي خونه . ايران نيست . "
شقيقه هايم شروع كرد به كوبيدن و تو مغزم چيزي جرقه زد . "نكنه مي خواد منو براي پسرش خواستگاري كنه ؟ قند تو دلم آب شد حتما من بنظرش خيلي خوب آمدم كه ..." ولي نه به تنم عرق نشست . گفت" يه چيزيه كه گفتنش سخته . "سرم را بالا بردم و عين گيج و منگ ها نگاهش كردم . لبخند غمگيني زد و بي مقدمه گفت " خيلي خوبه كه آدم تو زندگي با كسي ازدواج كنه كه نسبت بهش عشق بورزه و بتونه احساسش را بهش منتقل كنه و متقابلا همين عشق را هم دريافت كنه ." 
دهنم خشك و تلخ شد . ادامه داد" چيزي كه مي خوام بگم زياد خوشايند نيست ." پلك زدم نفس هم نكشيدم . "متاسفانه من و خانمم هيچوقت رابطه اي با هم نداشتيم . يعني از همان اول اون عشق و علاقه اي كه لازمه يك زندگي زناشويي موفقه را نداشتيم و بعد ها هم به وجود نيامد . فقط زندگي بر پايه يك سري تعهد و مسئوليت در قبال يكديگه بدون احساس دوست داشتن . اصلا چيز جالبي نيست . خيلي هم درد آوره . مخصوصا كه روز به روز سردي بيشتري به وجود بياد . نمي خوام بگم تقصير خانمم نه حتما منم مقصرم بوده ام . سرش را با ناراحتي تكان داد . به هر حال هيچوقت هم نتونستم اين رابطه را تغيير بدم ." 
صدايش خش دار شد . زمزمه كرد" ما با هميم ولي فرسنگها از هم جدا ." رعشه عصبي تمام بدنم را گرفت . "خدايا من اصلا خرخرم بگو زودتر حرف آخرش را بزنه دارم از نفهمي مي ميرم ." صدايش آهسته تر شد : "خوب اينم يك نوع زندگيه ديگه" لبخند تلخش را تكرار كرد ." تصميم ندارم از خانمم جدا بشم نه به هر حال مادر فرزندمه هم براي من و هم براي پسرم به اندازه كافي زحمت كشيده نمي تونم اين مسئله را ناديده بگيرم .در حقش كوتاهي كنم . 
ولي دلم هم نمي خواد تا آخر عمرم به همين منوال ادامه بدم دلم مي خواد به احساساتم كه مدتها بود تو خودم دفنشان كرده بودم پروبال بدم . زندگي كنم . عشق بورزم مثل همه به جاي اين همه سالي كه احساساتم رادر خودم شكستم و از بين بردم . "
تو صورتم مستقيم نگاه كرد. انگار كه بخواد ذوبم كنه . شمرده شمرده با طمانينه گفت " مي خوام كه دوست داشته باشم و دوستم داشته باشند . "يكباره سكوت كرد . وحشت ورم داشت ." واسه چي به من زل زده ." سرم گيج رفت ." چي مي خواد بگه . 
اصلا براي چي اينها را به من مي گه ؟ يعني منظورش اينه ..."از پشت يز بلند شد و رفت گوشه ديوار تكيه داد . با پريشاني پيشاني عرق كرده اش را پاك كرد و دستش را گذاشت دو طرف شقيقه اش . دهنش را باز كرد كه چيزي بگه ولي به سرعت بست . 
چانه اش لرزيد . دوباره تنش عصبي بهم دست داد . پوست لبم را كندم . "براي چي خود خوري مي كنه يكراست حرفش را بزنه داره حلقم مي آد تو دهنم . "
دستش را از روي شقيقه اش برداشت ودور لب خشك شده اش كشيد و باز براندازم كرد . صدايش بم و گرفته تو گوشم طنين انداخت ." مدتيه كه دارم با خودم كلنجار مي رم با احساسهايي كه در وجودم رشد كرده مبارزه كنم ولي متاسفانه نمي تونم چون روز به روز بيشتر مي شه . تو مسببش هستي تو با سر زندگي ، جواني ات ، شيطنت هايت ، خنده هايت . حتي اخمها و نگاهايت كه گاهي اوقات غم آلوده مي شه . سراپا ، شور و عشق و آتشي تو منو تكان دادي." صدايش لرزيد ." دنيام را عوض كردي . ويران كردي . "
جرات نفس كشيدن رااز دست دادم . فقط به دهنش خيره شدم . 
چند قدم جلو آمد و مكث كرد دوباره جلوتر آمد درست نزديك من و دستش را گذاشت روي صندليم و خم شد تو صورتم . برق چشمهاي جذاب سياهش منو گرفت ، مثل نيروي مغناطيسي خطوط صورتش تكان خفيفي خورد . با صداي خيلي آهسته اي گفت " من علاقه شديدي به شما پيدا كرده ام دلم مي خواد با شما ازدواج كنم . فكر مي كنيد شما هم مي تونيد منو دوست داشته باشيد ؟ "
تو سرم رعد و برق شد . از جايم پريدم . زانوهايم محكم خورد به لبه آهني صندلي اهميت ندادم . جلوي چشمم سياهي رفت" چي ازدواج با من ؟ ... شما فكر مي كنيد كه ... "
ازم فاصله گرفت و با دست حرفم را قطع كرد " خواهش مي كنم بذاريد حرفهايم تمام بشه ."مثل حالت گرسنگي دلم ضعف گرفت . دوباره روي صندلي نشستم دستهاي لرزانم را روي زانوي درد آلودم ماليدم . "خدايا باور نمي كنم . حتما گوشهايم اشتباه شنيده مگه ممكنه ؟ "
با خشم دندانهايم را به هم فشردم . عضلات گردنم درد گرفت ." بايد فرار كنم . حس مي كنم جذام گرفتم . جذامي كه داره تمام تنم را مي خوره ." سرم تير بدي كشيد . چشمهايم را بستم ،" شنيد بودم كه بعضي استادها با شاگردهاشون مي ريزن روي هم ولي فقط شنيده بودم ولي الان ، اينجا خودم ... واي ... واي دلم مي خواد سرم را بكوبم به ديوار آخه من جاي بچه اش هستم چطوري ممكنه .. "
صدايش گنگ و دور بنظرم آمد ." خانم سعادتي مي دونم پيشنهادم خيلي غير منتظره ست و شما شوكه شده ايد . حتي مي دونم كه شما كس ديگه اي را دوست داريد . "
زانوام تير شديدي كشيد . "هوم ... حتما منظورش مسعود ه ." " ولي روي حرفهاي من خوب فكر كنيد . من توانايي اين را دارم كه شما را خوشبخت كنم ." صورتم داغ شد و حرارت زد به گلويم و گوشم . زبانم براي گفتن يك كلمه هم نچرخيد . 
دستهايش را در هوا با ناراحتي تكان داد" من الان ذهنم كاملا آشفته ست . نمي دونم چطوري مي تونم . براتون توضيح بدم . ولي همين قدر بدونيد كه درسته خيلي جوان نيستم و تقريبا چهل و هفت سال دارم . ولي همون احساس و نيروي عشقي كه مي تونه آن را با تمام وجودم به شما منتقل كنم . مي تونم عشقي رابهت بدم در يك جوان بيست و پنج ساله باشه . در من همه هست . حتي بيشتر و مي تونم آن را با تمام وجودم به شما منتقل كنم . مي تونم عشقي رابهت بدم كه برات باور كردني نباشه مي تونم سيرآبت كنم . چيزي كه مطمئنم يه جوان امروزي نمي تونه . چون بلد نيست . چون تجربه نداره ." دستهايش را روي هم گذاشت"من سرد و گرم چشيده ام . مي تونم يك زندگي آروم ، گرم وبدون دلهره و اضطراب و تشنج برات درست كنم و مواظبت باشم آنطوري كه تو مي خواي ." 
چند لحظه ساكت شد و مضطرب منو نگاه كرد . تو فكر فرو رفتم . "چقدر حرفهايش دلنشين و گرمه . آدم تحت تاثير قرار مي ده . حتما خودش مي دونه كه با اين صورت جذاب و جا افتاده مي تونه روي خيلي ها نفوذ داشته باشه . "
آه بي صدايي كشيدم ." چي مي شد ايين حرفهايي كه اين الان به من زد ، مسعود مي زد . شايد از خوشي مي مردم . عجب دنيايه . اون عاشق منه ، منم عاشق يك نفر ديگه . "صداي گرفته اش منواز خلسه بيرون اورد . "شايد چيزهايي كه گفتم بنظرتون شاعرانه و مسخره بياد. ولي نه همش تمام قلبم بود كه نشونتون دادم . حالااين شما هستيد كه بايد تصميم بگيريد . "
بهت زده فقط آب دهنم را قورت دادم و پلك زدم . "سرم هزار كيلو شد باورم نمي شه ." 
دست كرد تو جيب كتش و يك كارت سفيد كوچك در آورد ." انتظار ندارم كه همين الان جوابم را بدين مي دونم كه خيلي بايد در موردش فكر كنيد . اين تلفن و آدرس شركت منه . يك شركت كامپيوتريه . معمولا از ساعت هشت شب به ان ور خودم تنها اونجا هستم ". 
لبخند گرفته و غم زده اي به روي لبش آمد ." اگه تصميم را گرفتي با من تماس بگير. خيلي خوشحالم مي كني ." بدون اينكه كارت را ازش بگيرم يخ زده بهش زل زدم . لبخند جذابي زد و با شيفتگي براندازم كرد آهسته گفت" خواهش مي كنم اينو بگير از من بگير. "
صداي بلند و خشني گفت " شرم آوره خجالت بكشيد ." برگشتم" مسعود ؟ واي تمام حرفهايمان را شنيده . "تنم لرزيد آقاي صبوري هم تكان سختي خورد . هر دو با هم نگاه كرديم . مسعود عصباني و برافروخته اومد جلو منو نگاه كرد خيلي بد جور . انگاركه زد تو گوشم . بعد يقه آقاي صبوري را گرفت و مثل شير غريد" مي خوام خفه ات كنم تا نسل آدمهاي هوسبازي مثل تو از صحنه روزگار پاك بشه نامرد ." 
آقاي صبوري محكم دستش را انداخت پايين و خيلي خونسرد و آرام گفت" بي ادبي ات را ناديده مي گيرم شما حق نداريد به حرفهاي ما گوش كنيد ." 
مسعود دستش را محكم كشيد لاي موهاي صافش وخنده عصبي كرد "من كيفم را جا گذاشته بودم ، برگشتم خبر نداشتم اينجا محل عشاقه . "
نگاه تندي بهم انداخت . عين كوره داغ شدم . چشمم را به صندلي اش دوختم . كبف چرمي كوچكش روي دسته صندلي بود .سكوت مرگبار چند ثانيه اي نفسم را بند آورد .آقاي صبوري ورقه ها را همراه با كيف سامسونتش از روي ميز برداشت و بطرف در رفت . خيلي آرام انگار هيچي نشده . 
مسعود دستش را گذاشت روي سينه اش" كجا به همين سادگي مي خواي بري ؟" به رگ متورم و شقيقه هاي قرمزش زل زدم ." تو خيلي پست و نامردي . من اين را از همون روز اول فهميدم ولي بعضي ها گوش نكردند ." برگشت بطرفم و سرم داد كشيد "نگفتم ؟" چشمهايم را انداختم پايين 
بطرف آقاي صبوري هجوم برد وپنجه هايش را تو شانه اون فرو كرد . "تو عادته كه به شاگردهات ابراز عشق كني ؟ از سن و سالت خجالت نمي كشي پير مرد ؟"از ترس جيغ كوتاهي كشيدم" ترا خدا بس كن مسعود.

داد زد "تو ساكت ." دستش را بطرف گردن آقاي صبوري برد . ولي اون با تندي و خشونت دستش را پس زد و هولش داد عقب و بالحن خيلي خطرناكي و پر غيظي گفت "مجبورم نكن دلم نمي خواد باهات درگير بشم . آقاي كاميار . ولي مواظب باش داري چي مي گي . داري از حد خودت تجاوز مي كني . به چيزي كه به شما ربط نداره دخالت نكن اين مسئله به من و خانم سعادتي بر مي گرده من تمام حرفهايم رازده ام . حالا ايشون هستند بايد تصميم بگيره . هيچ زور واجباري هم در كار نيست ." 
ملايم بهم نگاه كرد وآهسته و با طمانينه بطرف در رفت ." در ضمن اگه شما به خودتان اطمينان داريد نبايد از چيزي بترسيد . "انگار مسعود نيش زد . برگشت با درد و حسادت و با خشم چشم تو چشمم دوخت . سرم را پايين انداختم و زودتر از آقاي صبوري از كلاس بيرون آمدم . 
مسعود يه چيزي به آقاي صبوري گفت . از توي راهرو نامفهوم بود. ولي انگار تهديدش كرد ودنبال من دويد .باسرعت پله ها را پايين اومدم و با همان سرعت هم از دانشگاه بيرون زدم . 
از پشت سر صدايم كرد ." صبركن باهات كار دارم " محلش ندادم . عربده كشيد ." با توام مي گم وايسا."صدايش خيلي بلند بود . چند نفري بطرفمان برگشتند . تندتر دويدم و مقنعه ام را كشيدم جلو ." واي ابرويم رفت حالا مردم چي فكر مي كنند ؟ "
پيچيدم توي اولين كوچه فرعي . خودش را جلوي من رساند و عصباني تر مثل ديوونه ها فرياد كشيد" چرا فرار مي كني مي ترسي ؟ خيلي خوشحالي كه ازت خواستگاري كرده نه ؟ "
به انتهاي كوچه نگاه كردم ." خداروشكر كه مي خوره به اتوبان و سر وصداي ماشين زياده والا مردم تا الان مي ريختند تو كوچه ." 
محلش ندادم وراهم را كج كردم . لگد محكمي به قوطي كنسرو خالي جلوي پايش زد و آن را پرت كرد .نفس نفس زد .تند و كشيده ." ببين اگر وايسادي ، وايسادي وگرنه گردنت را مي شكنم ." 
از ترسم ايستادم ." بعيدم نيست واقعا مثل وحشي ها شده . شايد كار دستم بده ." بهم نزديك شد . چشمهاي پر از خون و خطرناكش را بهم دوخت لبخند پر از تمسخري زد . 
خشم غير قابل مهاري بهم دست داد . دستهايم را مشت كردم . بهش توپيدم ." ببينم تو چي از جون من مي خواي ؟ چرا دست از سرم بر نمي داري ؟ مگر نه اينكه هر چي بين ما بوده تمام شده . همين دو سه ماه پيش يادت رفته ؟ حالا چي شده دوباره ياد من افتادي ؟ "
صدايم رگه دار شد ."تو را خدا دست سرم بردار . اينقدر عذابم نده ." فاصله خودش ومن را يك قدم بزرگ طي كرد و محكم شانه هايم را گرفت . پنجه هاي آهني اش تو گوشتم فرورفت . دردم گرفت . تكانم داد . سرم لق لق خورد . وجودش سراپا آتش بود تو صورتم فرياد كشيد ." از اينكه همه جا جاربزني شوهرم دكتر صبوريه لذت مي بري نه ؟" لبهاي لرزانم را محكم به دندان گرفتم . 
با حرص و حسادت گفت " خوبه ديگه مدرك آقا دكترا هست . حتما پول و پله اش هم درست و حسابيه . تو همين را مي خواستي نه ؟ "
صورت سبزه اش به درد نشست . نفس پر از كينه و نفرتي كشيد . "مباركه ، مباركه يادت نره من را براي عروسي ات دعوت كني بيام برقصم و آواز بخونم ." دستهاي خشن و بزرگش رابه سختي از بازو و دور شانه ام جدا كردم و عقب رفتم . صدايم بريده بريده شد .لرزان و بغض آلود ." بازداري بهم طعنه مي زني ؟ باز تو منو متهم مي كني ؟ به چه حقي ؟ اصلا براي چي دنبالم راه افتادي و دوباره عذابم مي دي ؟ مگه تو كي هستي ؟ چكاره مني ؟ پدرم ؟ برادرم ؟ نامزدم ؟ شوهرم ؟ كي هستي ؟" گلوم خشك شد ." هيچكس نيستي پس اجازه هم نداري تو كارم دخالت كني من هر تصميمي كه بنظرم درست بياد همان را انجام مي دم . "
چهره اش بي رنگ شد عين مرده ها بهم زل زد حتي نفس هم نكشيد . لبهاي خشك شده ام را از هم باز كردم "ببين مسعود ما با هم دوست بوديم دوستي اي كه متاسفانه توش اعتماد نبود ." لبخند تلخي زدم "خوب آخرش هم به اينجا كشيد . "
ناخنهايم را تو گوشت دستم فرو كردم و پلك زدم ."دارم سعي مي كنم فراموشت كنم . پس همين جا وهمين الان همه چيز را تمامش كن ." سكوت كردم . طولاني و خودم را نهيب زدم ." الان وقت گريه نيست مواظب باش اشكهايت سرازير نشه ". 
بهش پشت كردم و بطرف اتوبان راه افتادم . مثل صاعقه زده ها از جا پريد و بازويم را چسبيد" كجا من هنوز حرفم تمام نشده ."تكان سختي به خودم دادم ولي همچنان بازويش محكم روي دستم بود عصباني "داد زدم ولم كن ما ديگه حرفي براي گفتن نداريم ." موهاي ريخته روي پيشاني اش را باتكان دادن سر به عقب راند و تو چشمم زل زد ."ولت مي كنم . براي هميشه ولت مي كنم چون واقعا بهم ثابت كردي چقدر قابل اعتمادي ولي اين جمله را هميشه بخاطر داشته باش .تو خيلي بي مرامي ، خيلي ، تو به من نارو زدي . تو منو نابود كردي . تو همه چيز منو به لجن كشيدي ، به كثافت مي فهمي به كثافت . "
فشار دستش را روي بازويم صد برابر كرد . انگاركه بخواد استخوانم را بشكنه . آخ داد زدم . باز فشار داد. با چشمهاي طوفاني و صاعقه زده و پر از جرقه هاي آتش ، وجودم را به خاكستر كشيد . "تو پستي پست ترين دختر هستي كه توي عمرم ديدم . "
يكباره ولم كرد ." حالا برو "و سكوت كرد .باصداي لرزان گفتم گ تو هر چي دوست داري بگو . من پستم ، نامردم ، بي وفايم ، باشه ولي هر چي باشه خودخواه و بي قلب مثل تو نيستم تو مجسمه اي از سنگي . تو قلبت از آهنه . مسعود آهني . كسي جز خودش هيچكس را نمي بينيه . شخصيتي بي قلب و بي احساس ، تو هيچوقت نفهميدي كه من ... "
حرفم را قطع كردم و به خودم آمدم نبايد بيشتر از اين خودم را كوچك كنم . كيفم را به خودم چسباندم . و عين گيج و منگ ها تلو تلو خوردم و عقب رفتم . دستم از درد ذوق ذوق كرد .اشك مجالم نداد . باناوري نگاهم كرد و مثل آدمهاي مست بي عقل وسط كوچه ايستاد بدون كوچكترين عكس العملي . 
به سمت كوچه دويدم . گريه ام بياختيار با صداي بلند شدت پيدا كرد .من براي هميشه مسعود را از دست دادم . 
وسط اتوبان دويدم . ماشين پيكان قرمز رنگ مسافر كشي ترمز وحشتناكي زد و ايستاد راننده كله اش را از ماشين بيرون آورد . "آي ... خانم اگه مي خواي خودكشي كني برو جاي ديگه چرا منه بدبخت را تو درد سر مي اندازي ؟ "
اصلا برنگشتم جواب بدم . اتوبان را رد كردم و باز دويدم ." آخ خدايا دلم داره از غصه مي تركه .دلم مي خواد بميرم . كاش تمام اين اتفاقات خواب بود . كاش مسعود دنبالم مي دويد و صدام مي زد . كاش سرم را روي شانه اش مي گذاشتم و صداي پر طپش قلبش را مي شنيدم كه گرم و زنده بود و بلند مي گفت : دوستم داره . مي گفت ، عاشقمه ، كاش با محبت دستم را مي گرفت و مي گفت نرو . "
قدمهايم سست و نامطمئنم راروي سنگفرش خيابان كشيدم" ولي نه ديگه همچين چيزي محاله . با حرفهايي كه از آقاي صبوري شنيده اگر كوچكترين شكي هم داشت حالا تبديل به يقين شده اه ... لعنت به تو صبوري كه زندگيم را به باد دادي . "
بغضم تبديل به هق هق شد ."آخه خدايا ، خدايا خيلي بهت التماس كرده بودم . چقدر به درگاهت زاري كردم . چرا گذاشتي اينطوري بشه . آخه چرا ؟ چرا ؟"

بي هدف تو كوچه هاي نا آشنا شروع كردم به قدم زدن . دو ساعت سه ساعت و هي اشك ريختم . پاهايم از درد سنگين شد . مثل دو تا وزنه آهني . ولي باز اهميت ندادم . حتي چاله كوچك جلوي پايم را نديدم و سكندري خوردم . "چم شده ؟ يعني اينقدر كور شدم كه هيچ جا را نمي بينم ؟ چي شده مگه دنيا به آخر رسيده . مگر هزار بار توي اين چند ماه به خودم نگفتم كه هر چي بين من و مسعود بود براي هميشه تمام شده ؟ پس براي چي الان دارم از غصه مي ميرم . چرا اينقدر وحشت زده ام ؟" به دستهاي يخ زده و لرزانم نگاه كردم . "بدبخت داري سكته مي كني الانه كه پس بيفتي . واسه چي نفست بالا نمي آد ؟ يكباره وسط كوچه دراز بكش و بمير . ببينم تو اگه خداي نكرده بابات هم مرده بود اينقدر اشك مي ريختي كه حالا مي ريزي ؟ دو دستي كوبيدم تو سرم اه ... چقدر با خودم حرف مي زنم . نكنه دارم ديوونه ميشم . كاش يك لحظه مغزم راحتم بذاره . فقط يك لحظه ارام باشم ." نفسم را به زور آزاد كردم . باز اشكهايم گرم و تند آمد روي گونه هام ." چقدر بدبختم . حس مي كنم تمام دنيا روي شانه هايم سنگيني ميكنه و داره پوستم را مي كنه . چطوري خودم را تسكين بدم . چطوري خودم را آرام كنم . محاله بتونم با دلم كنار بيام . "سرفه ام گرفت پشت سر هم و گلوم سوزش پيدا كرد ." حتما مال دادهاييه كه زدم ." دستم را به درخت گوشه خيابان گرفتم . "چرا سرم داره گيج ميره . مي خوام بيارم بالا ."لبها و دندانهايم از سرما لرزيد . انگار وسط چله زمستان گير كردم ." حتما فشارم خيلي آمده پايين . نكنه همين جا غش كنم . بايد زودتر برم خانه ." 
از ماشين پياده شدم و دو هزار تومن به راننده دادم . مرد ميانسال ريشويي بود . سرش را از شيشه پايين آورد بيرون ." نه خانم اين خيلي زياده ." با ضعف دستم را آوردم بالا و به زحمت جوابش را دادم . " نه آقا بقيه اش باشه ." و كليد انداختم تو در . "خدا خيرش بده چه مرد خوبي بود . تا اشاره كردم برام نگه داشت . اصلا هم مبلغ مشخص نكرد . زود هم رسوندم . حقشه . تازه بايد بيشتر هم بهش مي دادم ." رفتم تو . تمام چراغها به جز چراغ تو هال خاموش بود . صدا زدم . " مامان . مامان ." جوابي نيومد . رفتم بطرف اتاقم ." شايد رفته خانه ساحل يه سر بهش بزنه ." كليد برق را نزدم و خودم را روي تخت ولو كردم . با شلوار و مانتو . چشمهايم را بستم . يك لحظه صداي ساحل پيچيد تو گوشم ." اي شلخته آخه كسي با لباس خاكي مي شينه روي تخت ؟" لبخند تلخي زدم ." چقدر جايش خاليه . "چشمهايم را باز كردم و به سقف دوختم . "چه سكوت وحشتناكي انگار كه داره روي سرم آوار مي شه ." بي اختيار و با صداي بلند ضجه زدم . "من شكسته م . من خسته م . فرسودم . لهيدم . من باختم . آره من باختم" سرم را توي تشك فرو كردم و با تمام قوا به تخت مشت كوبيدم . يكدفعه مثل جني ها اروم شدم و قيافه اقاي صبوري جلوي نظرم اومد . با قيافه جاافتاده و آهنگ ملايم صدايش "اگر بهم زنگ بزني خوشحال ميشم . من به تو علاقه دارم . دوستت دارم ." دستم را به لبه تخت گرفتم و بلند شدم . باز سرم گيج رفت ." واي... باور نمي كنم . صبوري ؟ صبوري ؟ اون بود كه اين حرفها را زد ؟" كمرم را راست كردم و بطرف كشو ميز توالت رفتم . يك قرص آكسار از توي جايش درآوردم و انداختم ته گلوم و با آب دهنم قورت دادم ." واي ... كه چقدر سرم عين قابلمه سنگين شده و داره ازش بخار مي ده بيرون منفجر نشه خوبه ." از روي صندلي يك روسري برداشتم و محكم به پيشاني ام بستم و تو آينه خودم را نگاه كردم و تاسف خوردم ." ديوانه رواني . ببين چه به روز خودت آوردي ؟ چشمات عين چشمهاي وزق ورم كرده آمده بالا زير چشمات را ببين گود افتاده . عين مرده در حال احتضار شدي براي كي ؟ براي چي ؟ صبوري يا مسعود ؟ گور پدر هر دوتاشون . چرا اينقدر خودت را عذاب مي دي ؟" صورتم تو آينه تار و لرزان شد . "خاك بر سرت . باز داري گريه مي كني ؟" دستمال تيكه تيكه و خيس را تو مشتم فشردم . "مسعود هر چي دلش خواست بارم كرد . فكر مي كنه من عاشق پول يا چه مي دونم پست و مقام صبوري شدم . خيلي احمقه كه نفهميد من فقط اونو دوست دارم . توي رفتارهايم سعي كردم بهش حالي كنم . محاله با اون همه باهوشي و زرنگي متوجه نشده باشه . پس چرا هيچ اقدامي نكرد ؟ چرا پا جلو نذاشت . از چي مي ترسيد ؟ نه صبوري بهانه بود . نمي دونم دردش چي بود ؟"روي زمين نشستم و زانوهايم را بغل كردم . "آه ... مسعود تو تصورم را از عشق و دوست داشتن به لجن كشيدي به نابودي به يك مجسمه گچي كه افتاد و هزار تكه شد و هر تكه اش قلبم را جريحه دار كرد . هيچوقت نمي بخشمت ." صداي باز شدن در آمد و روشن شدن چراغها . دستمال مچاله شده را محكم به چشمهاي خيس و ملتهبم كشيدم و از زمين بلند شدم ." نبايد مامان چيزي بفهمه . بايد عادي باشم ." شروع كردم به كندن مانتويم . مامان اومد تو اتاق و كليد برق را زد ." تو كي اومدي ؟ چرا بي سر و صدا و ساكت . چراغها را هم كه روشن نكردي ؟" آمد جلو ." اين دستمال چيه به سرت بستي ؟ " صورتم را با نگراني برانداز كرد . " چشمات عين كاسه خون شده چي شده ؟" باز نزديكتر آمد . " نبينم چيزي تو را ناراحت كرده باشه ." تو صدايش يه دل آشوبه خاص و احساسي لطيف و مخملين بود . بي اختيار خودم را تو بغلش انداختم . سرم را نوازش كرد ." آروم باش چي شده دختر به اين گندگي كه گريه نمي كنه . " ولي من باز باز با صداي بلندتر گريه كردم . گريه شكست گريه بي تابي گريه بدبختي گريه تلخ كامي گريه بدبختي گريه براي ضعيف بودن خودم . صورت خيسم را بوسيد و اشكهايم را با دستهاي كشيده و پر از عاطفه اش پاك كرد ." مي دوني چيه . تو منو درست ياد بچگي ات مي اندازي . همان موقع كه شب ها خواب وحشتناك مي ديدي و مي آمدي تو اتاق خواب من و بابات . يادته چطوري مي پريدي زير پتو و پاهاي سردت را مي گذاشتي لاي پاهاي من ؟"
" واقعا يادت مونده ؟" 
بيني ام را بالا كشيدم و سرم را تكان دادم . " بعد هم من برات قصه مي گفتم تا خوابت ببره . " شانه هايم را با محبت لمس كرد . " الان هم درست عين آن موقع ها شدي ؟" به زور لبخند زدم . يك مقدار من را از خودش دور كرد و تو صورتم دقيق شد ." حالا مي خواي بگي چي شده يا نه ؟" بدون اينكه فكر كنم بي اختيار از دهنم پريد ." يكي از بچه هاي كلاسمون سرطان خون داشت ديروز فوت كرد " ازم فاصله گرفت . لبخند تلخي زد . تو چروكهاي ريز زير چشمش سايه انداخت . " نه ساغر هيچي نگو ولي دروغ هم نگو . وقتي دروغ مي گي چشمات دودو مي زنه ." با خجالت و شرم گوشه لبم را كشيدم . "مطمئنم رنجاندمش ." به لبه ميز توالت تكيه دادم و با انگشتهاي دستم ور رفتم . همانطور وسط اتاق ايستاد و به بند تاپ سرخابي رنگم خيره شد . مكث كوتاهي كرد ." اصرار نمي كنم چيزي بگي . ولي بدون براي چيزي كه از دست دادي يا از دست مي دي افسوس نخور فقط ازش تجربه بگير تا در اينده بهتر تصميم گيري كني . " ته مانده چند قطره اشكم ريخت روي دستم . عصبي پاي راستم را تكان تكان دادم . ادامه داد ." مي دوني بعضي وقتها فراموش كردن يه چيزهايي خيلي سخته ممكنه خيلي هم زمان ببره . ولي همه چيز تا يه وقتي مهم هست و حساسيت داره ولي به مرور حساسيتش را از دست مي ده . صبر كن سنت بره بالا بعدا به اين روزها و كارها و گريه هايي كه كردي مي خندي . مطمئن باش . فقط بايد قوي باشي و باهوش . كه ديگه اشتباه نكني . درست مثل من ." چشمك شوخي زد .تو مي دوني من چقدر شيطنت بازي داشتم تا آخر با بابات ازدواج كردم؟ 
دهنم باز موند يعني واقعا داره راست مي گه يا شوخي مي كنه كه حال منو عوض كنه؟ هر چيه دركم مي كنه حالم را مي فهمه. براي همينه كه بهش احتياج دارم و مي پرستمش. 
آروم و ملايم نشست لب تخت. دستش را گذاشت زير چانه اش. ميدوني پدرخدابيامرزم حرف خوبي مي زد. هنوز تو گوشمه. نفس بلندي كشيد و به قاب عكس دسته جمعي قديمي روي ديوار روبه رو خيره شد. يك لحظه موجي از دلتنگي و اندوه را تو صورتش ديدم. دوباره منو نگاه كرد. پدرم مي گفت: جوان عين ساقه نازك يك نهال ترد و شكننده ست و جواني مثل هواي بهار گاهي ابري و طوفاني و گاهي آفتابي و درخشانه. ولي همش گذارست. فقط بايد مواظب باشي تو طوفان و رعد و برقش قرار نگيري و نشكني.
منو با دلهره برانداز كرد. مي فهمي كه چي مي گم نه. پلك زدم. 
از جايش بلند شد. بلوزش را مرتب كرد. خوب حالا كه مي فهمي برو يه آب به سرو صورتت بزن. الان بابات پيدايش مي شه دوست ندارم تو را اينطوري ببينه. بعد زود آماده شو كه بابات بياد مي ريم خانه خاله ت. 
خسته و منگ دستم را تكان دادم. اصلا حرفش را هم نزنيد من مهماني بيا نيستم. حوصله ندارم. 
زد به پشتم و با خنده گفت ولي بايد بياي بهت خوش مي گذره. برگشتم طرفش ها؟ چشمك زد. نادرخان دوباره دسته گل آب داده. مي خواهيم بريم وساطت. 
شقيقه راستم تير كشيد. گره دستمال روي پيشاني ام را محكمتر كردم به ما چه كه خودمان را قاطي كنيم؟ اصلا جريان چيه؟ 
ابروهاي كماني اش را برد بالا. نادرخان ايندفعه تصميم قاطع گرفته كه زن بگيره. در اوج ناراحتي خنده ام گرفت نادرو زن؟ محاله. 
پيشاني اش چين افتاد. اتفاقا مسئله خيلي جديه. آقا حسابي خاطر خواه شده. ولي خاله ات راضي نيست مي گه تا كسي را نمي شناسيم و نمي دونيم پدر و مادرش كيان چطوري بريم خواستگاري؟ 
بي حوصله با تارهاي موهام ور رفتم حالا كي هست؟ همون كه تو عروسي ساحل باهاش مي رقصيد. تو ذهنم جستجو كردم آها همان دوست دختر آخريش. همون كه قد بلندي داشت و لنز سبز تو چشماش بود. چقدر هم زبل بود و خوب مي رقصيد. بالاخره نادر را به تور انداخت. خاك بر سر من اگه يه خرده عرضه اون را داشتم حالا مسعود ... اه نمي خواهم بهش فكر كنم. 
از فكر آمدم بيرون و شانه هايم را بالا انداختم. امشب كه حوصله ندارم. سرم داره از درد متلاشي مي شه. حالا باشه يه روز ديگه. 
نگاهش را به رويم ثابت كرد و لحنش يه خرده تند شد ننه نشد تو مي آيي. بي حال روي زمين نشستم خسته و خالي. نه مامان خواهش مي كنم ... 
حرفم را قطع كرد و مصمم گفت تو مي آي. ديگه هم به چيزي كه ناراحتت مي كنه فكر نمي كني. 
يه لحن دستوري اش و به دلم كه آشوب شد توجه كردم. خوب راست مي گه با غصه خوردن كه كاري درست نمي شه. نبايد كمر خم كنم. به نور كمرنگ غروب تابيده شده به فرش و چشمهاي مواظب و نگران مامان نگاه كردم و به بغضم كه دوباره خواست سرباز بزنه اجازه جولان ندادم و مثل استخوان تيغ دار قورتش دادم. 
سوزش گلوم زد به چشمام. لبهايم تكان خورد به تبسمي تلخ ... سرم را پايين آوردم. باشه مي آم. 
در حال جاروبرقي كشيدن بودم. مامان بلند داد زد. خاموش كن تلفن و گوشي را برداشت و سلام و عليك كوتاهي كرد و به من اشاره كرد بيا مهتاب جونه. گوشي را با بي ميلي گرفتم بله؟ 
خنديد. سلام خانم بي معرفت. كجايي خبري ازت نيست؟ بادلخوري جواب دادم من بي معرفتم يا تو و فريبا. چرا روز آخر دانشگاه نمانديد تا با هم خداحافظي كنيم؟ 
اِاِاِ ... چرا دورغ مي گي. به خدا ما نيم ساعت منتظرت شديم بعد فكر كرديم تو اومدي ما را پيدا نكردي ما هم رفتيم. 
باريش هاي پايين دامنم ور رفتم هوم ... خوب بلدي بهانه بياري. اون هيچ الان يك ماهه دانشگاه تعطيل شده چرا تا حالا زنگ نزدي؟ ا ... تو چرا اينقدر به آدم مي توپي و سين و جين مي كني. تو چرا خودت زنگ نزدي؟ 
ناخنم را كشيدم روي ميز تلفن. چون به حدي از دست تو و فريبا ناراحت بودم كه تصميم داشتم به كل بذارمتون كنار. خنديد گم شو تو همچين غلطي نمي كني. اينقدر هم غر نزن تا بگم چكارت داشتم؟ 
ها چي؟ حدس بزن؟ هيچي به مغزم خطور نمي كنه خودت بگو.
چند لحظه مكث كرد. قراره امروز من و كيومرث بريم محضر عقد كنيم مي خوام تو هم يكي از شهود باشي. 
به يقه بلوزم چنگ انداختم و آه بي صدايي كشيدم. قلبم از حجم درد و غم و حسادت پر شد ولي صدايم را با تمام توان شاد نگه داشتم. خوب عاليه تبريك مي گم چه خوب. ولي فكر مي كردم سال ديگه عقد كني. 
آره ولي كيومرث و خانواده اش
roman تا ته دنيا (18)
roman تا ته دنيا (18)

مشاهده ادامه مطلب roman تا ته دنيا (18)
تاريخ: ۱ فروردين ۱۳۹۲ ساعت: ۱۱:۳۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  معرفي چند سهم براي رصد كردن

معرفي چند سهم براي رصد كردن

اگر بازار در روزهاي آتي به دليل نتايج مذاكره ريزش نداشته باشد و معمولي باشد در بازار امروز سهام زير با قيمت هايي براي خريد مناسب است. بعضي موارد براي نوسان و بعضي هم براي بلند مدت منظور شود.

1- وپاسار 1530 ريال

2-ثتران حدود 2000 ريال

3-كنور حدود 18200 ريال

4- وتوشه حدود 1770 ريال

5- پارسان حدود 6700 ريال

6- بكام حدود 1670 ريال

معرفي سهام فوق توصيه به خريد نيست.



معرفي چند سهم براي رصد كردن
معرفي چند سهم براي رصد كردن
مشاهده ادامه مطلب معرفي چند سهم براي رصد كردن
تاريخ: ۱ فروردين ۱۳۹۲ ساعت: ۱۱:۳۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  نفس من

نفس من

فصل هشتم



تقريبا همه خاطرات اثرگذار عمرم "شب هنگام" و در پيوند با تاريكي رقم خورده اند. شبي كه نفس دست در دست باباحاجي براي نخستين بار به منزل ما قدم نهاد...اولين مرخصي در دوران سربازي و آشنايي با نيلو ...خواستگاري نفس... و زير و رو شدن دنيا و زندگي من در سن هفده سالگي .
آن شب به مناسبت وليمه اي كه يكي از دوستان حاجي بازاري پدرم، در منزل خود گرفته بود به آنجا رفتيم. خانه اش يكي دو خبابان بالاتر از محله جديد و منزل ويلايي ما بود و من همراه باباحاجي، مامان مونس، نفس سيزده ساله و اسحاق كه يك هفته اي از بازگشت غرورآميز و پرافتخارش به وطن مي گذشت، جزو ميهمانان مخصوص بوديم. مراسم چندان شلوغ نبود و حالتي خودماني داشت. فقط چند كاسب و تاجر بازاري همراه با زن و بچه هايشان جمع شده بودند و به بهانه تبريك و عرض شادباش، طلاهاي دست عيال محترم، اتوموبيل آخرين سيستم و مال و منال خود را به رخ يكديگر مي كشيدند...
...و نفس آن شب مي درخشيد. هر موجود مذكري كه از كنارش مي گذشت با ديدن زيبايي او نمي توانست جلوي چشم چراني اش را بگيرد و هنوز يك ساعت از شروع ميهماني نگذشته، تعداد خواستگاران او دورقمي شده بود. -روسري تو بكش جلو نفس! با مشاهده جوانك هيزي كه پسر صاحبخانه بود و از سر شب، همين طور با نشان كردن نفس آب از دهانش راه افتاده بود دستهايم را مشت نموده و با نفرت به او خيره شدم اما عوضي از رو نمي رفت و من كه به احترام پدرم براي لت و پار كردن اش جلو نمي رفتم، مدام جلوي او مي ايستادم تا نتواند نفس را ببيند. دوباره نهيب زدم: -موهات اومده بيرون.درستشون كن! نفس با ناراحتي به من نگاه كرد. حتي يكي از تارهاي مويش بيرون نبود و از آنجا كه حرص خوردن مرا به حساب چيز ديگري مي گرفت، دلخور و ناراحت، لبه روسري اش را جلوتر كشيد. در اين سه چهار سال او روز به روز زيباتر مي شد و من، مهمترين دغدغه ام اين بود كه كسي مزاحمش نشود. هر روز با اينكه باعث مي شد دير كنم، خودم او را تا دم در مدرسه مي بردم و برمي گرداندم...تا جايي كه به مامان مونس شكايت مي كرد حتي موقع راه رفتن با دخترهاي همكلاسي و دوستانش او را رها نمي كنم. درست مي گفت ...نه اينكه متوجه اشتباه بودن كارم نشوم اما با داشتن نمونه اي مانند اسحاق به عنوان برادر، چشم و دلم مي ترسيد و نمي خواستم هيچ ريسكي مرتكب شوم. در همان ايام بود كه با دست به جيب شدن باباحاجي و ماستمالي پرونده هاي شكايت از برادر دوست داشتني من توسط خانواده هاي دختراني كه حيثيت آنها لكه دار شده بود، عاقبت اسحاق جرات به خرج داد و همان طور كه خيلي خيلي تصادفي درست همزمان با پس گرفته شدن آخرين شكايت، مدرك تحصيلي اش را دريافت كرده بود به كشور بازگشت تا خانواده شكوهي دوباره كامل شود و به اين مناسبت و با صلاحديد پدرم تصميم گرفته شد كه نفس بداند فرزند واقعي خانواده نيست. فرداي همان روزي كه اسحاق قدم نحس خود را از هواپيما به زمين گذشت، مامان مونس، نفس را به اتاق خود فراخواند و راز به فرزندي پذيرفتن اش را با او در ميان گذاشت. برخورد نفس ...خب، نمي توانم بگويم خيلي خوب و عاقلانه بود. تا يكي دو روز توي شوك بود و تنها پس از رفتن سر مزار مادر و پدرش...تنهايي و به همراه باباحاجي كه اصرار مامان مونس و من را براي همراهي آنها قبول نكرده بود...كمي به حال عادي برگشت. البته نه اين قدر عادي كه گريه نكند، درست و حسابي غذا بخورد و مثل سابق پرحرفي كند. به هر حال اينكه در سيزده سالگي آدم متوجه شود تمام كساني را كه به عنوان خانواده مي شناخته و با آنها بزرگ شده با او نسبتي ندارند چندان آسان نيست...و اين باعث شده بود كه او كمي از من فاصله بگيرد. ديگر مثل سابق سرزده و بدون اجازه گرفتن به اتاقم وارد نمي شد و وقتي مي خواستم او را لمس كنم خود را عقب مي كشيد. اين تغيير خيلي براي من دردناك بود. نفس من، ديگر مثل سابق با من راحت نبود و بخشي از اين ماجرا تقصير خودم بود كه در برهه اي چنين حساس آن طور كه بايد و شايد كنارش نبودم. نوجواني مغرور و احمق بيش نبودم و هنوز نمي دانستم زنان و دختران عاشق اين هستند كه مورد ابراز محبت قرار بگيرند... و چون فكر مي كردم نفس پس از فهميدن چنين راز بزرگي به كمي خلوت و فكر كردن نياز دارد ، مقداري از او فاصله گرفتم.خير سرم مي خواستم به او فشار نياورم اما نفس خيال كرد مي خواهم مرزي با او كه ديگر مشخص شده بود خواهر واقعي من نيست برقرار كنم...اينكه احساسم نسبت به او عوض شده و اين را فراموش كرد كه اسحاق و من از همان ابتدا اين واقعيت را مي دانستيم.
-كيوي خوردي؟ با شنيدن صداي اسحاق كه بشقابي ميوه در دست، كنار نفس ايستاده و به او تعارف مي كرد، اخمهايم توي هم رفت و نگاهي انداختم كه معني اش را خوب مي دانست.(نه...بهش بگو خودش كوفت كنه!). نفس لبخندي زد و يكي از آن " سيب زميني تحصيل كرده "ها را برداشت. بعد نيم نگاهي به من انداخت كه برقي از لجبازي درونش مي درخشيد و گفت: -ممنون داداش! نيش اسحاق به طرزي ضايع باز شد. دست آزادش را جلو برد و روي سر او كشيد: -خواهش دارم آجي كوچولو!... اعصابم چنان به هم ريخت كه حد و مرز نداشت ولي كاري جز شنيدن ادامه سخنان آن دو نمي توانستم انجام بدهم: -...معلومه خسته شدي...نه؟هي داري اين ور و اون ور رو نگاه مي كني و مشخصه مي خواي در بري! زمزمه كردم: -فكر كنم خودش تنهايي فهميد...نابغه! معلومه كه مي خواد دربره. هنوز يه هفته هم از اون گريه زاري ها نگذشته! نفس دوباره زيرچشمي مرا كه با قيافه اي بنفش و لبهايي به هم فشرده او را مي نگريستم ورانداز كرد و خنديد: -آره راستش...ولي مامان مونس اجازه نمي ده. مي گه زشته.حداقل بايد يه ساعت ديگه بمونيم. دختر باهوش... ...مي دانست چطور انتقام كم توجهي هاي مرا بگيرد و گرنه هيچكدام از ما... در مورد نفس چون سن و سال زيادي نداشت به طور مبهم و نه چندان دقيق...رفتار اسحاق را قبل از رفتن فراموش نكرده بوديم. هرچند، در مدتي كه از آمدن او مي گذشت، به لطف تذكرات باباحاجي يا به هر علتي، در برخورد با ديگران كمي بيشتر مراعات مي كرد و تا قسمتي آدم تر شده بود. گذشته از شماره تلفن هايي كه ديده بودم از اول ميهماني با چند دختر رد و بدل كرد....و فاصله گرفتن من سبب شده بود تا محبت هاي گاه و بيگاه اش بيشتر به چشم نفس بيايد. بگو و بخند آن دو و همين طور حرص خوردن بابت اينكه چرا نمي توانم چشم پسرها و البته يكي دو " حاجي بازاري نما " يي كه از كنارمان مي گذشتند و خريدارانه نفس را مي پائيدند، با انگشت هاي خود دربياورم باعث شد تا از فضاي آنجا احساس خفگي كنم و براي زدن آبي به دست و رويم به سمت سرويس بهداشتي داخل خانه راه بيفتم. مامان مونس سرگرم امر شريف غيبت با خانم ها بود و باباحاجي هم به همراه ديگر آقايان كاسب حبيب خدا و يا حالا شيطان، در مورد آخرين قيمت ها و كم كاري دولت در كمك به بخش خصوصي غر مي زدند. براي همين عجله اي نكردم و حدود ربع ساعت بعد كه مقداري در خانه ميزبان فضولي كردم و توي يكي دو اتاق هم سرك كشيدم، به سالني كه وليمه در آن برگزار مي شد برگشتم اما هنوز عصباني بودم و هيچ توجهي به قسمتي كه مامان مونس و نفس نشسته بودند، نكردم. اندكي بعد سرم را ناخودآگاه به آن سو چرخاندم و با مشاهده مادرم كه تنها بود نگران شدم. همين طوري هم سيل نگاههاي دريده به سمت اين بره كوچولوي تودل برو سرازير بودند چه برسد به اينكه از گله هم جدا شود و در جستجوي نفس به دقت دور و اطراف را ديد زدم ولي... ...نه پيش دخترهاي همسن و سال خود ديده مي شد و نه پيش باباحاجي و در حالي كه دعا مي كردم براي كاري مثلا به حياط رفته باشد، به سمت مامان مونس قدم تند كردم.گرم صحبت با زني مسن بود كه انگار دندان درد داشته باشد، با لحني خاص حرف مي زد: -...خلاصه طلاقش كه داد معلوم شد مردك بي لياقت زير سرش بلند شده. -واقعا؟ -آره ديگه. سن نوه كوچيكه شو داره. حالا با هم رفتن ماه عسل! پس از كمي اين پا و آن پا كردن متوجه من شد و ناراضي از اينكه ميان خانم ها ايستاده ام گفت: -امين! اينجا چيكار مي كني؟ برو پيش بقيه پسرا ! -نفس كجاست؟ -رفت خونه. -چي؟! سردرگم و گيج نگاهم را به طرف آقايان دوختم: -باباحاجي كه اينجاست. نفس تنهايي رفته؟چرا به من نگفتين؟ مامان مونس پيدا بود از اينكه وسط غيبتي چنين لذتبخش مزاحمش شده ام خوشحال نيست و بدون اينكه سرش را برگرداند پاسخ داد: -نمي خواست بمونه. خودت كه بهتر مي دوني چه حالي داره. تو هم كه معلوم نبود كجايي براي همين وقتي اسحاق اومد و گفت اونو مي بره خونه اجازه دادم. قلبم فرو ريخت و ناليدم: -اسحاق؟! چند وقته رفتن؟ -اذيت نكن ديگه امين! نمي دونم...شايد ده دقيقه. او دوباره به صحبت با زن بغل دستي اش پرداخت و من با سرعتي خارق العاده و بدون اهميت دادن به چهره اخم آلود باباحاجي كه در لحظات آخر حضور در سالن روي خودم احساس كردم، به سوي در خروجي خانه و پس از آن منزل خودمان شليك شدم! فعلا وقتي براي نگراني از تنبيه احتمالي او نداشتم. افكاري ترسناك تر ذهنم را درگير كرده بودند. روزي كه در استقبال از اين نوگل شكفته...گويي اسحاق قهرماني ملي يا هنرمندي افتخارآفرين باشد... به فرودگاه رفتيم و او پس از پا نهادن به خاك مقدس وطن، مورد استقبال گرم خانواده شكوهي قرار گرفت. باباحاجي با او دست داد و در حالي كه به زحمت صورتش را بي احساس نگه داشته بود گفت: -ديگه براي خودت مردي شدي. نمي توني عين بچه ها شيطوني كني..متوجهي؟ آقايي كن! مامان مونس بخش " بوسه باران " را بر عهده گرفت و هنگامي كه چشم اسحاق به نفس افتاد، نمي دانم پدر و مادرم چطور متوجه نشدند ولي حالتي كه پيشاني اش بالا پريد و جا خوردن از زيبايي اين به اصطلاح خواهرش، مرا ترساند. نفس من، معصوم و خوش خيال جلو رفت و گفت از ديدن او خيلي خوشحال شده و اسحاق با لبخندي كه مثل توي كارتون ها برق دندانهايش را نمايان مي ساخت...در آن لحظه واقعا منتظر شنيدن صدايي شبيه " دينگ " بودم... او را در آغوش گرفت. به ياد دارم داشتم فكر مي كردم كه اي كاش مي توانستم خرخره اش را بجوم. دستهاي اسحاق را ديدم كه به بهانه بغل كردن او، روي بدنش به حركت درآمدند و نفس را به خود فشرد...و تنها كاري را كه از دستم برمي آمد، انجام دادم: -بسه ديگه بابا! ولش كن به ما هم برسه ! و به زور او را از بازوهاي اسحاق بيرون كشيدم. هر دو با دلخوري نگاهم كردند. برادر عزيزم مانند گربه اي كه سهم گوشت او را از لاي پنجه هايش دزديده باشند و نفس دلخور از اينكه چرا اينطوري رفتار كرده ام. اسحاق را تنگ در آغوش گرفته ،دهانم را نزديك گوش او بردم و بي مقدمه گفتم: -بي خيال نفس شو دادا بزرگه! آدم مزخرفي بود، هنوز هم هست ولي نمي توانستم او را دوست نداشته باشم. به هرحال برادرم بود ... ...و تا قبل از آمدن نفس همبازي و الگوي من. حلقه دستهايش را دور كمرم سفت كرد و و قتي كه ديگر فكر مي كردم الآن است نفسم بند بيايبد به آرامي جواب داد: -نديدم اسمتو روش نوشته باشي! سپس مرا از خودش جدا كرد و زير نگاه هاي هيجان زده باباحاجي و مامان مونس با لحني دوپهلو ادامه داد: -مي بينم كه بزرگ شدي امين آقا ولي يادت باشه...چي مي گين شما؟!... آآآ...اينجا من حق آب و گل دارم! و زبانش را به آرامي زير دندان هاي رديف بالايي خود كشيد.ده دقيقه... مامان مونس گفته بود همين مقدار زمان از رفتن آن دو مي گذرد و من با سرعتي كه داشتم پنج دقيقه بعد، سر كوچه خودمان رسيدم. طوري دويده و نفس نفس مي زدم كه گلويم خشك شده بود و حس مي كردم اكسيژن كم آورده ام. بند كفش هايم را نبسته بودم و در نتيجه چندين بار توي راه تا مرز كله معلق زدن رفتم. خوشبختانه اسحاق هنوز گواهينامه رانندگي در ايران را نگرفته بود و بنابراين با ماشين باباحاجي كه فقط به خاطر چشم و هم چشمي با ديگر همكاران و مثلا دوستان او سوارش شديم تا اين مسير كوتاه را طي كنيم، برنگشته بود...از طرف ديگر به خودم دلداري مي دادم كه پياده رفته باشند. يعني به درگاه خدا التماس مي كردم اسحاق آن قدر عجله به خرج نداده باشد كه بخواهد تاكسي بگيرد يا اينكه نتواند همين چند قدم را هم تحمل كند و توي يكي از همين كوچه پس كوچه ها بلايي سر نفس بياورد! بعد كه به در خانه نزديك شدم به فكرم رسيد چرا به جاي اين طور دويدن و تلف كردن پنج دقيقه باارزش، خودم سوار تاكسي نشدم و لعنتي به هوش و حواسم فرستادم. مامان مونس به نفس گفته بود حدود يك ساعت ديگر بايد در ميهماني بمانند و از آن موقع بيست دقيقه اي مي گذشت.اين يعني اسحاق حداقل نيم ساعتي وقت داشت تا هر غلطي دلش مي خواهد بكند...و به محض رسيدن به دو قدمي در، با چنگ و دندان و به شكلي ديوانه وار شروع به بالا رفتن كردم. باباحاجي هنوز مرا به حد كافي بزرگ نمي دانست كه اجازه دهد كليد خانه را داشته باشم ولي برادر عزيزم را نه... همان جا توي فرودگاه، دسته كليدي را مثل مدال شجاعت به او تقديم كرده بود. انديشيدن به اين تبعيض و ترشح آدرنالين نيرويي به من داد كه ميمون وار خود را بالا كشيدم و حتي وقتي يقه بلوزم به تكه اي از نقش و نگارهاي برجسته و تيز در گير كرد و تا پائين جر خورد توجهي نكردم. روي بدنم خط يا زخمي نينداخته بود...و از همان بالا توي حياط پريده و شروع به دويدن طرف ساختمان ويلا كردم. در اين يك هفته، هر نگاهي كه اسحاق به نفس مي انداخت مانند شمشيري در قلبم مي نشست. نمي توانستم جلوي او را كه به بهانه ابراز محبت به نفس دست مي زد يا خودش را به او مي ماليد بگيرم. مخصوصا كه نفس اسحاق را به عنوان برادرش مي ديد و اين حركات را به هيچ منظوري نمي گرفت. حتي مامان مونس هم در كمال خوش بيني شكي به او نمي كرد. فقط من بودم كه حرص مي خوردم و هر گز اجازه نمي دادم نفس را تنها گير بياورد... ...ولي امشب اين اتفاق افتاده بود و من در حالي كه عاقبت فاصله حياط به ساختمان را كه عجيب طولاني و پايان ناپذير به نظر مي رسيد، طي كرده بودم با شنيدن آواي وحشت زده نفس از جا پريدم: -نه داداش اسحاق! تو رو جون مامان مونس... و ضجه زد: -...امين! براي لحظه اي خيال كردم مرا ديده ولي...نه، امكان نداشت. اتاق نفس، جايي كه حدس زدم صدا از آن آمده در طبقه دوم قرار داشت و او حتما در موقعيت سختي قرار داشت كه در جستجوي كمك مرا صدا زده بود. ديگر حال خودم را نفهميدم...نمي دانم چطور راه افتادم...يادم نمي آيد چگونه از پله ها بالا رفتم و چند ثانيه بعد، جلوي در نيمه باز اتاقش ايستاده و به صحنه اي كه روبرويم جريان داشت نگاه مي كردم. نفس من، جلوي آينه قدي گرانقيمتي كه مامان مونس براي او خريده بود روي زمين افتاده و چشمهاي مشكي اش را وحشت زده و ناباورانه به كسي دوخته بود كه در تمام عمر به عنوان برادر خود مي شناخت و حالا قصد آسيب زدن به او را داشت... ...اسحاق.چطور اجازه داده بودم اين اتفاق بيفتد؟ چگونه گذاشتم او، گلويم را فشار دهد و " نفس من" را بگيرد؟ اسحاق در حالي كه روي او خيمه انداخته بود گفت: -بي خيال! هر چقدر جيغ و داد كني فايده اي نداره...هيچكي صداتو نمي شنوه! روسري نفس را كه در دست داشت و معلوم بود لحظاتي قبل از سرش كشيده، به عقب...روي تخت اتاق... پرت كرد و با حركت بعدي دستش به سمت بدن نحيف او ، صداي پاره شدن لباسش به گوش رسيد. -تو رو خدا داداش...نه! نفس اين را فرياد زد و سعي كرد بدن خود را با تكه پارچه هاي باقيمانده روي تنش بپوشاند. فقط اولين چيزي را كه به دستم آمد...گلداني حداقل ده كيلويي كه در كمال تعجب مثل پر كاه در نظرم سبك رسيد... برداشتم و به طرف اتاق دويدم. حتي قبل از اينكه اسحاق بتواند تكان بخورد بالاي سرش بودم. گلدان را با تمام قوا و چنان روي كمرش پائين آوردم كه خرد و خاكشير شد و باعث شد تا جيغ زنان، براي گرفتن جاي ضربه، نفس را رها كند: -آي! در اصل، سرش را نشانه گرفته بودم. مثل جهنم مي سوختم و به تمام مقدسات دنيا سوگند، نفرتي در درونم موج مي زد كه مي خواستم او را بكشم اما در آخرين لحظه انگار گلدان در دستم سنگين شده بود و نتوانستم آن را به اندازه كافي بالا ببرم.... اسحاق به سويم چرخيد و همين كه بدنش روبروي من قرار گرفت، با قدرت پاي خود را بالا برده و لگدي به سينه اش كوبيدم. مثل يك توپ فوتبال دو سه متر آن طرف تر پرت شد، محكم به تخت خواب نفس خورد و آن را به لرزه درآورد....نمي دانم آن قدرت را از كجا آوردم ولي چنان عصباني بودم كه تك تك سلولهاي وجودم مي لرزيدند و چون ديگر خطري نفس را تهديد نمي كرد خيالم راحت بود و نگاهي به جانب او نينداختم... ...اما اسحاق هم چندان بي دست و پا نبود. با وجود دردي كه در اثر دو ضربه كاري پشت سر هم من، در چهر ه اش موج مي زد سريع خودش را جمع و جور كرد و آخ و واخ گويان ايستاد. نكبت از همان بچگي جان سخت بود.... و وقتي براي زدن مشتي به سمت او شيرجه رفتم در لحظه آخر جاخالي داد و من بر اثر قدرت ضربه و شتابي كه بدنم گرفته بود، تعادلم را از دست داده و افتادم. سرم محكم به پايه تخت خواب اصابت كرد و براي لحظه اي برقي سفيدرنگ را جلوي چشمانم ديدم. ضربه آن قدر دردناك بود كه شكافته شدن پيشاني و سرازير شدن خون روي سمت چپ صورتم را حس كردم ولي اهميتي نداشت. طوري داغ كرده بودم كه حتي اگر با كاميون هم تصادف مي كردم دوباره بلند شده و مي ايستادم و زماني كه اين كار را كردم... ...نمي دانم حالت چهره ام چگونه به نظر مي رسد ولي باعث شد تا اسحاق بي خيال در افتادن با من شود. او هميشه بين ما دو برادر ،نفر قوي تر بود. عادت داشت هر طوري دلش مي خواهد با من رفتار كند، توي سر و كله ام بزند و مجبورم كند خرده فرمايشات او را انجام بدهم...اما آن شب فقط به سمت در چرخيد و فرار را بر قرار ترجيح داد. -وايسا اسحاق...اگه مردي وايسا عوضي! مي خواستم دنبالش بروم ولي يادم افتاد نفس هنوز آنجاست. چرخيدم و با ديدن صورت شوكه و بهت زده اش... ...فقط آرزو كردم بميرم. يك هفته هم از وقتي باباحاجي، مامان مونس را مجبور به گفتن " حقيقت خودشان " به او كرده بود نمي گذشت...بعد هم اين لطف اسحاق در عالم آقايي! بي توجه به درد و سوزش زخم پيشاني ام و خوني كه نيمي از صورتم را با جريان يافتن خود ،سرخ رنگ كرده بود، به نفس نزديك شدم. پايم روي خرده شكسته هاي گلدان رفت اما چون كفش هايم را به پا داشتم چيزي احساس نكردم و پس از اينكه آنها را جمع و به گوشه اي هل دادم تا به دست و پاي نفس فرو نروند، روبروي او نشستم. اگر مامان مونس مي فهميد بدون درآوردن كفش هايم وارد خانه شده ام پوستم را مي كند!
-نفس من... صورتش سفيد شده بود و بند بند اجزاي وجودش مي لرزيد. مانند آن شب چهار سالگي كه باباحاجي او را توي حياط خانه به اسحاق و من سپرد تا مواظبش باشيم و رفت تا ورود اين عضو جديد را به مامان مونس اطلاع بدهد و مهر اين دخترك زيبا در اولين ديدار به دلم افتاد و حالا ... فقط هشت سال بعد، موهاي نفس بيچاره من آشفته و لباس هايش به گونه اي پاره شده بودند كه مجبور بود براي پوشاندن بدنش، خود را جمع كند. اي كاش اسحاق را كشته بودم...اما در آن موقعيت كار مهمتري وجود داشت و همه تمركزم را به نفس دادم. هنوز شوكه بود و بهت زده نشان مي داد...زانوهايم را روي زمين اندكي جلو برده و دستم را بالا آوردم: -...خواهري! هراسان زده ناله اي كرد و با حركتي كه قلبم را به درد آورد، ضربه اي به دستم زد تا آن را از خود دور كند. بعد عقب عقب رفت و تكيه خود را به آينه قدي داد. نگاهم مي كرد ولي چشمانش تهي و سردتر از آن بودند كه مرا بشناسد. بايد خودم را كنترل مي كردم...و با حالتي اطمينان بخش دستهايم را كه حالا به آنها زل زده بود بالا آوردم: - ببين... منم امين. كاريت ندارم! و بيشتر از آن نتوانستم جلوي شكستن بغض ام را بگيرم: -...بهت قول مي دم حساب اون آشغال رو مي رسم . هر كسي رو كه بخواد اذيتت كنه مي كشم! نفس من...نيگام كن. منم برادرت! مردمك چشمهايش دودوزنان حركات مرا دنبال مي كردند...و با مشاهده قطرات اشكي كه بر صورتم فرو چكيدند زمزمه كرد: -امين... سرت خون مي ياد! همان طور كه گريه مي كردم، خنده ام گرفت: -فداي سرت جان امين! و به او كه كم كم گرماي هميشگي به چهره اش برمي گشت، نزديك تر شدم: -مرباي بابا! قسم مي خورم...به جون تو و مامان مونس كه توي دنيا برام از همه عزيزترين...هميشه تو رو به چشم خواهرم ديدم!... مي خواستم بابت فاصله اي كه از او گرفته بودم، توضيح بدهم. حتي براي يك لحظه ديگر هم دلم نمي خواست چيزي بين ما جدايي بيندازد و ادامه دادم: -...از همون اولين باري كه ديدمت تا همين امروز...تا ابد، تو خواهر كوچولوي خودمي! لب هايش به زحمت تكان خوردند: -برات...مهم نيست پدر و مادرم كساي ديگه اي باشن؟ زار زدم: -دختره ديوونه! چه اهميتي داره؟ از همون اولم من مي دونستم...فراموش كردي؟ به زحمت، توانستم جلوي خودم را بگيرم كه او را در آغوش نگيرم و براي شروع كف دستم را پيش بردم و آرام روي گونه اش گذاشتم. آماده بودم اگر واكنشي نشان داد سريع آن را پس بكشم: -...تو نفس مني! معذرت مي خوام كه اجازه دادم اين اتفاق بيفته. تقصير من بود....بايد كنارت مي موندم. خودش را عقب نكشيد و فقط قطره اشكي به آرامي روي گونه اش غلتيد...و اين قلبم را پاره پاره كرد: -... خدا منو بكشه كه گذاشتم اين مرواريدها پائين بيان! و وقتي زمزمه كرد: -خدا نكنه! فهميدم كه عاقبت به حال عادي برگشته است. جلو رفتم و بازوانم را دور بدن لرزان او حلقه كردم: -خواهري خوشكلم! ديگه جات امنه. نمي ذارم كسي بهت دست بزنه. قول مي دم...هر كسي بهت بگه بالاي چشمت ابروئه، چشماشو در مي يارم! به قول نيلو مثل اينكه موقع غرق شدن توي دريا تكه چوبي را گير آورده و با تمام وجود به آن چسبيده باشيم همديگر را در آغوش گرفتيم...پس از چند ثانيه، لرزش بدنش متوقف شد اما قصد نداشتم تا وقتي كاملا احساس امنيت نكرده او را رها كنم زيرا با وجودي كه صورت زيبايش در پناه سينه ام قرار گرفته بود مي دانستم هنوز آن حالت خيانت ديده و بهت زده را در چشمان خود دارد. نمي دانم چقدر گذشت اما همان طور كه نفس را در آغوش گرفته بودم و براي آرام كردنش انگار كه در حال لالايي گفتن باشم به پشت او مي زدم ناگهان با ديدن تصويري كه آينه از بيرون...دم در اتاق...منعكس كرده بود، خشكم زد. باباحاجي... ...دست هايش را به سختي مشت كرده بود و با چشمان و قيافه اي كه از شدت غضب عزرائيل را هم به وحشت مي انداخت به ما دونفر مي نگريست.
بعدا فهميدم در طول مدت آرام كردن نفس ، اسحاق لعنتي در راه بازگشت به ميهماني با باباحاجي روبرو شد كه عصباني به خاطر در رفتن هر سه فرزند خانواده شكوهي از مراسم ، آمده بود تا درسي درست و حسابي به ما بدهد. او هم نامردي نكرده و گفته بود كه پس از رساندن نفس به خانه چون دخترك بيچاره حال روحي بدي داشته كمي پيشش مانده و با سر رسيدن من و راحت شدن خيالش، تصميم گرفته به وليمه برگردد. حتي الآن هم نمي دانم چطور اين چرت و پرت ها را با آن سرعت رديف كرد و با چه دل و جراتي دوباره همراه پدرم به خانه آمد.
و حاج كاظم شكوهي، با يافتن نفس و من در آغوش يكديگر...
...در نگاه اول، هر فكري به ذهنش رسيد حق داشت. اتاق كاملا به هم ريخته به نظر مي آمد و هردوي ما...نفس با لباسي مثل جگر زليخا تكه پاره و من كه يقه بلوزم تا پائين جر خورده بود...در بغل هم بوديم. چرا بايد منتظر توضيحات ما مي ماند؟ شايد اگر به جاي من، مچ اسحاق را گرفته بود سريع قضاوت نمي كرد...نمي دانم شايد اگر صبر مي كردم تا آرام شود و بعد همه چيز را برايش توضيح مي دادم، باور مي كرد و هزاران اگر و شايد بي فايده ديگر اما ديدن صورت او در آينه و خشمي كه در نگاهش موج مي زد و به نظرم فقط با خشم خدا و مجازات هايش براي نابودي امت هاي گناهكار قابل مقايسه بود مرا به وحشت انداخت....و ذهنم براي يافتن راه حلي مناسب، با چنان سرعتي به كار افتاد كه شك نداشتم در آن لحظات مي توانستم معماي " گنجينه اتاق آمبر " را هم حل كنم.
اولويت هميشگي زندگي من...نفس!
هيچ كس نبايد راجع به او فكر ناجوري مي كرد...ولي با اين وضع كه آرام در آغوش من پناه گرفته بود و مقاومتي نمي كرد و دست و پا نمي زد باباحاجي مطمئنا همين نتيجه را مي گرفت.پس يك راه بيشتر وجود نداشت...و در گوش نفس زمزمه كردم:
-معذرت مي خوام خواهري...اين كار رو به خاطر تو مي كنم نفس من!
او را از خود جدا كرده و لبخندي به نگاه بهت زده اش زدم.
-چي...
دهانش را باز كرد تا بپرسد منظورم چيست اما فرصتي نداشتم، بنابراين دستم را جلو بردم و در حالي كه دعا مي كردم بشكند، آن سيلي را به صورتش نواختم.آهسته...طوري كه آسيب نبيند يا انگشت هايم گوشش را لمس نكنند و در عين حال به نظر برسد او را محكم زده ام و فرياد كشيدم:
-اگه جيغ بزني مي كشمت...فهميدي؟
و آستين پيراهنش را كه تنها جاي سالم لباسش بود طوري كشيدم كه پاره شد...
نفس همچنان گيج و حيران بود... و چشمهاي مشكي سحرانگيزش عاقبت با ورود طوفاني باباحاجي و گرفتن من زير مشت و لگد، به حال عادي برگشتند و گريه را سر دادند. ديگر هرگز پدرم را مثل آن شب عصباني و وحشتناك نديدم. ديوانه وار مرا زير مشت و لگدهايي گرفت كه جاي كبودي و خون مردگي آنها تا مدتها باقي ماند و ناسزاهايي بر زبان آورد كه ابدا فكر نمي كردم بلد باشد. نفس فقط و فقط اشك مي ريخت... خوشبختانه كاملا خودش را بازيافته بود و با تمام وجود و بي توجه به اينكه لباسي درست و درمان به تن ندارد سعي مي كرد جلوي باباحاجي را بگيرد.
...و من خوشحال از اينكه موفق شده ام، نمي توانستم مانع نشستن پوزخندي بر روي لبهايم شوم كه اعصاب پدرم را خردتر و ضربات اش را بدتر و دردناك تر مي كرد و از لاي در چشم توي چشم اسحاق شدم كه بدون هيچ حسي...نه خوشحالي، نه نارحتي، نه عذاب وجدان و نه حتي بي خيالي...بيرون اتاق ايستاده بود و اين وقايع را نگاه مي كرد.
از آن روز به بعد، رابطه ما هرگز مثل اول نشد. او قصد داشت به نفس من آسيب برساند و اين يعني عبور كردن از نقطه " غيرقابل بازگشت ".
نيم ساعت بعد از شدت درد، توي تاريكي اتاقم، با حالتي مثل جنين روي زمين ولو شده بودم و آرزو مي كردم بميرم. وقتي پدرم مرا داخل پرت كرد، فقط توانستم همان جايي كه زمين خوردم دراز بكشم و به صداي گريه نفس كه روح و روانم را مي خراشيد گوش بسپارم. لب پائيني ام شكافته بود و با هر تكان ناچيز يا حركت كوچك ، نيمي از اعضاي بدنم درد مي گرفتند...ولي دانستن اينكه خطري خواهرم را تهديد نمي كند احساس رضايتي عميق توي قلبم ايجاد مي كرد و باعث مي شد همه را ناديده بگيرم.
چند لحظه بعد، در اتاق باز شد و تصوير ضدنور مامان مونس را ديدم كه از سر و صداي باباحاجي متوجه شده بودم مدتي است خودش را رسانده. دستش به سوي كليد برق رفت و چراغ روشن شد. چشمانم را به خاطر نور، كمي تنگ و به صورت متحيرش نگاه كردم:

-سلام!

-يا ام ابيها!

مي دانستم چطور به نظر مي رسم. خونريزي زخم پيشاني ام بند آمده بود اما اين باعث نمي شد تا خون دلمه بسته روي صورتم و همين طور كبودي ناشي از ضربه اي كه باباحاجي به پائين چشم راستم زده بود، قيافه ام را درب و داغان نشان ندهد. مامان مونس نشست، سرم را بلند كرد و روي زانوي خود قرار داد:

-امين...خدا مرگم بده. چه بلايي سر خودت آوردي؟

لبخندي زدم كه سبب شد تا سوزش لبهايم را احساس كنم:

-دور از جون!

و تصميم گرفتم موقع حرف زدن تا حد ممكن كمتر لبهايم را از هم باز كنم. اشك هايش سرازير شدند و با گوشه روسري ، شروع به پاك كردن خون خشك شده كرد:

-الهي بگم چيكارش نكنه! چطور دلش اومد؟

در تمام عمرم، اين دومين باري بود كه مي ديدم غيررسمي و بدون ملاحظه هميشگي در مورد پدرم حرف مي زند...و از آن مهمتر طرف مرا گرفته بود:

-كار من نبود مامان مونس.

فقط سرش را تكان داد:

-مي دونم. نفس گفت. بيچاره ترسيد با پدرت حرف بزنه ولي همه چي رو برام تعريف كرد. من حتي يه لحظه هم بهت شك نكردم.

اين حرف او مثل آب روي آتش بود. چنان آرامشي به من دست داد كه باورم نمي شد و با هزار بدبختي جلوي شكستن بغض خودم را گرفتم:

-ممنون...مي دونستم.

- بهت افتخار مي كنم عزيزم. لازم نيست تشكر كني...حالا باباحاجيت عصبانيه. حتي نمي ذاره تو رو ببرم دكتر ولي نگران نباش. يه كم كه باهاش صحبت كنم...

-مهم نيست!

پارگي لبم را فراموش كرده بودم و با بي محابا بر زبان آوردن اين جمله، صورتم از شدت درد در هم رفت و مزه خون را توي دهنم احساس كردم:

-چي شد امين؟

-هيچي ! من الآن نگران چيز ديگه اي هستم. نفس...من براش مي ترسم مامان مونس.ترتيبي بده اسحاق از خونه بره...خواهش مي كنم يه كاري كن باباحاجي براش جايي بگيره و گرنه معلوم نيست بار دوم كسي به داد نفس ما برسه. نذار...

-خيالت راحت!

برقي از اراده در چشمانش پديدار شد...و واقعا هم اين كار را كرد. باباحاجي خيلي زود خانه اي مستقل نزديك شركت براي اسحاق گرفت. هر چند هرگز نفهميدم مامان مونس چگونه موفق شد او را راضي كند فقط پس از يك هفته دل از پسر ارشد و خلف خود بكند.

-...با پدرت هم صحبت مي كنم.همه چي رو بهش مي گم.اسحاق پسر منه ولي تو و نفس هم بچه هام هستين. نمي ذارم...

-نه...

براي يكي دو ثانيه سرم گيج رفت و همانگونه كه احساس مي كردم دنيا دور سرم مي چرخد و نزديك است بالا بياورم ادامه دادم:

-...مامان مونس! حرفي بهش نزن.هيچي نگو!

و او متعجب مرا ورانداز كرد:

-چرا؟ نمي خواي بفهمه اسحاق...

-نه!
دستش را گرفتم و نگاهي التماس آميز به او كردم: - باباحاجي...اون هميشه پدر اسحاق بود.انگار نه انگار كه شما و نفس و من هم آدميم و توي اين خونه زندگي مي كنيم.يه وقتايي از خودم مي پرسم يعني هيچي توي وجودمون براي دوست داشتن پيدا نمي كنه؟ مي دونم...شك ندارم اسحاق رو بيشتر از ما دوست داره. -اشتباه... -مگه نديدين توي فرودگاه به زور جلوي خودشو گرفت از خوشحالي زير گريه نزنه...پس لازم نيست منو آروم كنين!... و بي توجه به خس و خس سينه ام ادامه دادم: -...شما رو به سجاده تون كه اسم فاطمه زهرا رو با دست خودتون روش دوختين مامان مونس...بهش نگين! من مي خواستم ولي...ترسيدم. باباحاجي بهم مهلت نداد...با اينكه اسحاق رو بهتر از همه ما مي شناسه. با اينكه خودش به خاطر بلاهايي كه سر اون دخترا آورد فراريش داد هلند...هر چي پارتي داشت رديف كرد و براي گرفتن رضايت خانواده هاشون مثل ريگ پول داد. شما...شما كه بايد بدونين باباحاجي هيچ وقت به اندازه اون روزا خونه نيومد.كارش از عالم و آدم مهمتر بود اما از اسحاق جونش نه!... دستهاي مامان مونس به لرزه افتاده بودند: -...اون...اون پسر عزيزش رو ديد كه نفس رو آورد خونه...نه؟مطمئنم كه ديده و بازم شك نكرد. بهش حق مي دم با پيدا كردن ما توي اون وضع قاطي كنه ولي بعدش چي؟ با خودش فكر نكرد چطور من كه تا حالا از گل نازك تر به نفس نگفتم مي تونم همچين كاري كنم؟... لايه اشك جلوي ديدگانم باعث مي شد تا تصوير مادرم را تار ببينم...ولي بيرون ريختن عقده اي چندين و چندساله كه نمي دانستم تا آن زمان در كدام گوشه از قلبم تلمبار شده است، نيرويي به من مي بخشيد كه فراتر از تمام دردها و ناتواني هايم عمل مي كرد و دست مامان مونس را محكم تر از قبل فشردم: -...بيا اين جوري ازش انتقام بگيريم! هر سه تامون...تلافي اون همه بي محلي و اذيت كردن شما...تلافي فرقي كه هميشه بين اسحاق و من و نفس بدبخت گذاشته. اجازه بده تا آخر عمر فكر كنه من به نفس نظر دارم! بذار خيال كنه امشب مي خواستم اذيتش كنم...اين طوري اونم متوجه مي شه ما چي كشيديم.مي فهمه بي محبتي يعني چي. اينكه بترسي كسي از خون خودت قلبت رو بشكنه يعني چي...اينكه بترسي...بترسي... اين آخرين جملاتي است كه قبل از اينك
نفس من
نفس من
مشاهده ادامه مطلب نفس من
تاريخ: ۱ فروردين ۱۳۹۲ ساعت: ۱۱:۳۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  شرايط افزايش سرمايه شركت‌ها از محل تجديد ارزيابي مشخص شد.

شرايط افزايش سرمايه شركت‌ها از محل تجديد ارزيابي مشخص شد.

مجلس در آخرين روز‌هاي فعاليت خود ديروز با مصوبه‌اي شرايط افزايش سرمايه شركت‌ها از محل تجديد ارزيابي را روشن كرد. براساس اين مصوبه نمايندگان مجلس شوراي اسلامي در ادامه بررسي بخش هزينه‌اي لايحه بودجه ۹۱ كل كشور با جزء ۴ بند ۱۲ موافقت كردند.
در اين بند آمده است: افزايش سرمايه بنگاه‌هاي اقتصادي ناشي از تجديد ارزيابي دارايي‌هاي آنها، از شمول ماليات معاف است مشروط بر آنكه متعاقب آن به نسبت استهلاك دارايي مربوطه و يا در زمان فروش، مبناي محاسبه ماليات اصلاح شود و بنگاه يادشده طي پنج سال اخير تجديد ارزيابي نشده باشد. آيين‌نامه اجرايي اين بند از جمله شركت‌هاي مشمول يا غيرمشمول موضوع اين بند به تصويب هيأت وزيران مي‌رسد.



شرايط افزايش سرمايه شركت‌ها از محل تجديد ارزيابي مشخص شد.
شرايط افزايش سرمايه شركت‌ها از محل تجديد ارزيابي مشخص شد.
مشاهده ادامه مطلب شرايط افزايش سرمايه شركت‌ها از محل تجديد ارزيابي مشخص شد.
تاريخ: ۱ فروردين ۱۳۹۲ ساعت: ۱۱:۳۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  نفس من

نفس من

فصل هفتم

شايد بستني فروشي، عجيب ترين جاي دنيا براي فكر كردن به "نظريه پروانه اي" باشد...
...اما من همان طور كه سر ميزي نه چندان تميز نشسته و سعي مي كردم از شلوغي و سر و صداي آزاردهنده مشتريان ديگر ديوانه نشوم، به اسحاق چشم دوختم كه منتظر بود فالوده هايي كه سفارش داده را بگيرد و به اين فكر مي كردم كه اگر نفس به عضويت خانواده شكوهي در نمي آمد، به چه جور آدمي تبديل مي شدم....و تنها يك جواب به ذهنم مي رسيد : "نسخه دوم اسحاق". عهد و پيماني كه روز ورود نفس براي محافظت از آن دختركوچولوي شكننده و دوست داشتني چهارساله با خودم بسته بودم...پذيرفتن او به عنوان خواهرم... و تنفر از رفتار افرادي مانند اسحاق كه هيچ ارزشي براي جنس لطيف جز استفاده از آنها به نفع خود قائل نبودند باعث شد تا تمام عمرم در برخورد با زنان و دختران حد و مرزي روشن ترسيم كنم، چيزي را كه براي نفس نمي پسندم براي ديگران هم نپسندم و اين قاعده...حداقل به نظر خودم...اجازه اينكه تبديل به "نسخه دوم اسحاق" شوم را به من نداد. اثر پروانه اي، تقدير يا هر اسمي كه داشت حاضر بودم با اطمينان قسم بخورم آمدن " نفس من " موهبتي از سمت بهشت بود. بدون شك، رفتار خودخواهانه ام در مورد ازدواج با نيلو، بي آنكه به احساسات قلبي و عشق پاك او اهميتي بدهم و يا حتي لياقت آن را داشته باشم، چيزي نيست كه بتوانم بابت آن فخر بفروشم اما حداقل اصول خودم را داشتم. مردانگي و شرافت نصفه و نيمه اي كه روي آن پا نمي گذاشتم...هرگز. با قرار گرفتن سيني پلاستيكي زردرنگي كه حاوي دو ظرف فالوده بود روي ميز، دست هايم را جمع كرده و به اسحاق كه صندلي روبرويي را عقب مي كشيد تا بنشيند نگاه كردم.گرچه از جهت اخلاق و رفتار شباهت چنداني بين ما به چشم نمي خورد اما از لحاظ ظاهري كاملا مشخص بود كه نسبتي نزديك با هم داريم. با اين تفاوت كه موهاي او كم پشت تر از مال من بودند و به خاطر مراقبت هاي ويژ ه اي كه هميشه از خودش مي كرد تا در برابر جنس مخالف جذاب به نظر برسد به معناي واقعي كلمه برق مي زد. چند سال زندگي در اروپا باعث شده بود تا مثل مردم آنجا درست و حسابي به چيزهايي مثل اضافه وزن و درخشندگي پوست و موي خود توجه و به پوشيدن لباس هاي مارك دار علاقه اي وافر داشته باشد و اصلا از هزينه كردن در اين زمينه ابايي نداشت. تا اين سن و سال ازدواج نكردن و دغدغه خرج زن و بچه را هم نداشتن باعث شده بود تا با بي خيالي دنيا و زندگي را چندان جدي نگيرد و هميشه لبخندي تمسخرآلود گوشه لبش خودنمايي كند: -بخور! يا خودش مي رسه يا نهايت، به بچه ها زنگ مي زنم بيارنش! لبخندي ظاهرا دوستانه به چهره داشت و نگاهم مي كرد. فقط براي اينكه چيزي گفته باشم، پرسيدم: -چي؟ و او به ظرف فالوده جلوي من اشاره كرد: -هيچي. بخور تا از دهن نيفتاده!وقتي از شوك ديدن او پشت در بيرون آمدم همان طور كه حواسم بود تا بالا رفتن صدايم گوش دختر نفس را اذيت نكند، با حرص گفتم: -فرشته گلي...اون يكي از آشناهاي منه. بهش بگو آقا اسحاق! برادر عزيزم فقط خنده اش را وسيع تر كرد: -حالا هر چي! تعارف نمي كنين بيام داخل؟ و پاي راست خود را جلوتر آورد تا قدم به آپارتمان بگذارد كه اجازه ندادم. پاي خودم را روي زمين جلو برده و در نتيجه كفش چرمي اسحاق كه مي دانستم با قيمتي نجومي از پاريس خريده، روي پاي من نشست: -فكر كنم براي قدم زدن هواي خوبي باشه...تو چي؟ لحظه اي دلخوري و احساسي شبيه تحقير را در نگاهش خواندم اما با عكس العملي سريع...طوري كه ممكن بود هر كسي را در مورد چيزي كه ديده به اشتباه بيندازد...دوباره خنديد: -هر جور ميل شماست آشنا جون! سپس به سمت مادر فرشته چرخيد و در حالي كه با چانه اش به من اشاره مي كرد ادامه داد: -سلام "نفس" اين! حالت چطوره؟ در جواب چيزي به جز دندانهايي قفل شده و اخمي مرگبار دريافت نكرد. مي دانستم نفس به هيچ وجه از ديدن به اصطلاح اين يكي برادر خود خوشحال نيست بنابراين فرشته را به طرف او گرفتم: -بيا! به گمونم يه مقدار هواي تازه احتياج دارم! وقتي ديدم باز هم تكان نخورد فرشته را به زور در آغوش او گذاشتم. بعد كفش هايم را از جاكفشي درآورده و پاهايم را هر طوري شده درآنها جا دادم تا زودتر اين دو نفر را از هم دور كنم. اسحاق انگار نه انگار كه مورد استقبالي چنين گرم قرار گرفته، دستش را بالا آورد و با حالتي باي باي كنان براي نفس تكان داد: - از ديدنت خوشحال شدم. چشمم كف پات! هنوزم خيلي خوشكلي!. و قبل از اينكه مشت محكمي توي دماغ او بكوبم...فكر كنم اين تمايل را به خوبي از دست مشت شده من فهميد...راه افتاد تا پيشاپيش من از مجتمع خارج شود. برگشتم و به نفس كه با شنيدن اين حرف مثل گچ ديوار سفيد شده بود لبخندي دلگرم كننده زدم: -برو داخل! ترتيب اينو مي دم و زود مي يام! اگر فرشته نبود ناسزايي درست و حسابي بر زبان آورده بودم. سرش را تكان داد اما حركتي نكرد و براي همين ادامه دادم: -مشكلي نيست نفس من!خيالت راحت باشه. و در را بستم. در حالي كه نمي توانستم به آن شب وحشتناك فكر نكنم... ...چشمانش همان طوري بودند.قبل از سر رسيدن باباحاجي. همان نگاه ناباورانه، به كسي كه در تمام عمر به عنوان برادر خود مي شناخت و حالا قصد آسيب زدن به او را داشت. نگاهي كه وقتي آن سيلي را در گوشش نواختم و فرياد زدم: -اگه جيغ بزني مي كشمت...فهميدي؟ و آستين پيراهنش را طوري كشيدم كه پاره شده بود، از بين رفت...
فالوده اي را كه جلويم بود ورانداز كرده و رو به اسحاق كه داشت با ميل و رغبت مال خودش را مي خورد پرسيدم: -اين قضيه كوفتي عمواسحاق ديگه چي بود جلوي فرشته گفتي؟ اصلا از كجا اسم اونو... حرفم را با صداي هورت كشيدني بلند قطع كرد: -آروم...پياده شو با هم بريم داداش! بيا اول يه كم حرفاي خانوادگي بزنيم... و دوباره لبخند زد: -...دلم برات تنگ شده بود. از اون روزي كه براي خريدن فرش اومدي شركت يه ماهي مي گذره. نه؟ نمي دانستم بايد اين نگراني برخلاف انتظارم صادقانه اي را كه در چهره اش مي ديدم به چه منظوري بگيرم اما به هر حال تصميم گرفتم گارد خود را پائين نياورم: - واقعا؟ به اين زودي يه ماه شد؟ قاشق توي دست خود را به طرفم تكان تكان داد: - بي خيال پسر! مي دونستي اگه بخواي بي رحم باشي حالت صورتت با باباحاجي مو نمي زنه؟ كار و بار چطوره؟ با دختر زماني خوب مي سازي؟شنيدم مدتيه مي رين مشاوره. -هي...اوضاع بدك نيست. از اينكه پاي نيلو را وسط كشيد خوشم نيامد. اصلا از اين عادت ها نداشت كه در زندگي خصوصي ديگران دخالت كند و برق خاصي كه در چشمانش موقع پرسيدن اين سئوال درخشيد باعث شد تا قاشقي را كه براي خوردن فالوده بلند كرده بودم دوباره توي ظرف آن قرار دهم. -همين؟بدك نيست؟باشه...تسليم.انگار نمي خواي آتش بس اعلام كني. -اين كه جلوي فرشته گفتي عمو اسحاق... -چرا اين قدر به كلمات گير مي دي؟از بچگي همين عادت بد رو داشتي. فكر نمي كني بهتر باشه اول بپرسي چطور شما رو پيدا كردم؟ از لحن او موقع بر زبان آوردن كلمه "شما" خوشم نيامد و ...
...چيزي در قيافه اش بود كه مرا اذيت مي كرد.از طرف ديگر، او هم اين اخلاق خاص را داشت كه همه بايد در زمين او بازي مي كردند
، طبق ميلش و در مورد موضوعي كه دوست داشت حرف بزنند و اين بيشتر از لحن و نگاهش آزارم مي داد اما خودم هم كنجكاو بودم بدانم چگونه اين اتفاق افتاده و به بازي او تن دادم: -چطور؟ به پشتي صندلي تكيه داد و قبل از صحبت كردن، زبانش را به آرامي زير دندان هاي رديف بالايي خود كشيد: -يكي دو ساعت پيش اين پسره اومد سراغم.سينا. شوهر نفس!
انتظار شنيدن اين يكي را ديگر نداشتم و با تعجب به او نگاه كردم. اسحاق متوجه حيرتم شد و نيش خود را باز كرد: -آره. اول رفته بود حجره ات كه به طرز عجيبي امروز زودتر از هميشه تعطيل شده بود.بعد هم تصميم گرفته بود بياد شركت و يه سري مزخرفات در موردت به باباحاجي يا اگه بشه پدرزن شيكم گنده ات "زماني" بگه. فكرشو بكن. بدون اثري از تمسخر به من خيره شد. شايد اگر حركت مداوم زبانش در هنگام سكوت زير دندان هايش، مرا ياد مار خوش خط و خالي نمي انداخت كه در حال ورانداز كردن شكاري چاق و چله است، كمي گاردم را باز مي كردم: -خب؟ -همين ديگه!داشت جلوي در شركت با حراست جرو بحث مي كرد كه اجازه بگيره بره داخل.اونم با قيافه اي كه داد مي زد عمليه و داره از خماري مي ميره... كه من رسيدم. واقعا شانس آوردي! قلبم به تالاپ تولوپ افتاد ولي مثل يك آدم برفي احساسي از خود نشان ندادم. شانه اي بالا انداخت و ادامه داد: -به عنوان يه برادرزن كاردرست و جنتلمن كه داماد محترم و عزيزشون رو مي ديد ازش خواستم كه با هم پياده روي كنيم و گپي بزنيم. راستش از فضولي داشتم مي مردم كه چرا تو اجازه دادي سر نفس جونت چنين بلايي بياد... حركت زبانش ديگر داشت اعصاب مرا خرد مي كرد. -...اون همه چي رو برام تعريف كرد. فكر كنم حدود يه ساعتي همين طور مغز من بيچاره رو خورد و از زندگي نكبت بارش گفت.نفس...فرشته...تو و خواست با باباحاجي صحبت كنه. -تو چي گفتي؟ -چي بايد مي گفتم؟ پدر عزيزمون خيلي از اين پسره خوشش مي ياد كه براشون قرار ملاقات هم بذارم؟ الكي قول دادم نه فقط همه چي رو به باباحاجي مي گم كه تو و نفس رو هم پيدا مي كنم و بهش خبر مي دم. بايد بودي و منو مي ديدي.جدي جدي يه برادرزن نمونه به نظر مي رسيدم! و مثل سربازي كه همرزم خود را در ميانه جنگي خونين نجات داده به من لبخند زد. اظهار وجود كردم: -حيف شد همچين صحنه اي رو از دست دادم. -آره.تازه فهميدم تو چي مي كشي! -خونه نفس رو چطوري پيدا كردي؟ -بهبودي. -چي؟! بنگاه داره؟ -وقتي اون قدر خنگي كه براي خريدن خونه مي ري سراغ بنگاه دار دهن لقي كه با باباحاجي سلام و عليك داره و چندتا معامله هم براش انجام داده، اونم زنگ مي زنه مراتب تبريك و تهنيت رو خدمت ايشون عرض مي كنه.رفتي سراغ اولين كسي كه به نظرت رسيد؟هيچ معاملات املاكي ديگه اي توي دنيا وجود نداشت؟... فقط توانستم به خودم لعنت بفرستم كه چرا مرتكب چنين اشتباه احمقانه اي شده ام. -...همين پريروز زنگ زد.اگه بدوني زماني چقدر خوشحال بود.فكر مي كرد خونه رو براي دخترش گرفتي....بيچاره اگر خبردار بشه اونو به نام نفس سند زدي خيلي ناراحت مي شه...نه؟عجيبه بهبودي هنوز چيزي نگفته. سعي كردم جلوي نشان دادن تعجب را در صدايم بگيرم: -از كجا اينو مي دوني؟ پوزخندي زد: -وقتي مي گم خنگي بگو نع!! همين تازه خودت گفتي خونه نفس.... و چشمكي زد كه باعث شد احساس حماقتي كه مي كردم تشديد شود: -...ديدي؟منم بلدم به كلمات دقت كنم. و بي توجه به قرمز شدن صورتم از شدت خجالت ناشي از تحقير، دوباره شروع به خوردن كرد.با قاشق بعدي فالوده اسحاق تمام شد...براي همين خيلي حسرت آميز به ظرف فالوده جلوي من كه دست نخورده بود نگريست: -مي گم....اونو مي خوري؟ فالوده ام را به جلو هل داده و روبروي او گذاشتم. اسحاق با ادايي بامزه گفت: -خيلي آقايي! و مشغول خوردن شد.تركيب آن تيپ مكش مر گ ما و اشتها و حركاتي چنين بچگانه خيلي بامزه به نظر مي رسيد...و به زحمت جلوي خودم را گرفتم تا نخندم: -بعد چي؟ -خب، اين اطلاعات رو گذاشتم كنار هم. رفتم سراغ بهبودي براي گرفتن آدرس خونه و به لطف بانوي خيلي خيلي محترم اما زشتي كه زدن مخش چندان كاري نداشت و توي يكي از واحدهاي مجتمع زندگي مي كرد تونستم بيام بالا و شما رو سورپرايز كنم. دوست داري جزئيات شو برات تعريف كنم؟ -نه...ممنون. شرط مي بندم استعداد خانمان سوزت براي احمق كردن آدمايي كه باهات سر و كار دارن، مخصوصا اگه به قول خودت از جامعه اناث باشن، خيلي كمكت كرد.درسته؟ -شخصا ترجيح مي دم اسمشو بذارم جذبه شخصي... ظاهري متفكر به خود گرفت و اضافه كرد: -...خورشيد وجود هم لقب بدي نيست. -حالا باور كنم اين همه دردسر رو براي اين كشيدي كه در مورد سينا حرف بزني و يه برادرزن كاردرست باشي؟ خنديد : -يعني بهم مي ياد اين قدر علاف و بيكار باشم؟ يا فكر مي كني خر به مغزم بوسه زده؟گور باباي سينا! كي به اون مرتيكه معتاد اهميت مي ده؟! و دوباره زبان لعنتي اش را زير دندانهايش كشيد.
اخم هايم در هم شدند: -پس اينجا چيكار مي كني؟ يا بهتره بگم... چي مي خواي؟ آهي عميق كشيد و انگار بخواهد ببيند چيزي باارزش...مثلا يك ساعت يا انگشتر طلا...همراه خودم دارم، سرتاپايم را ورانداز كرد.بعد حالتي مايوس گرفت: -امين جوني!مي دوني بزرگترين اشتباه زندگيم چي بود؟ مزه پراندم:
-به دنيا اومدنت؟
-نه گوله نمك! ازدواج نكردن با دختر زماني... ناخودآگاه بدنم منقبض شد و نگاهي خصومت آميز به او انداختم.حتي اگر متوجه شد، اهميتي نداد: -...درسته كه توي شركت لقب من حسابداره و باباحاجي و زماني شيكم گنده روي تخت پادشاهي نشستن اما واقعيت اينه كه اصل كاري منم. شركت رو من به اينجا رسوندم.همه سفرها، مذاكرات با طرفاي خارجي و قراردادها، امور گمركي و ارز و هزار درد و بدبختي ديگه... چنان نگاه مظلومانه اي به من كرد كه از خودم به خاطر اين واكنش زودهنگام متنفر شدم و براي آنكه بدانم قصدش از تعريف اين قصه حسين كرد شبستري چيست، سرم را تكان دادم. -...امين، نمي خوام تا آخر عمرم يه حسابدار بمونم.حالا يه لقب كل هم پشت بندش باشه.چه به درد من مي خوره؟با باباحاجي مشكلي ندارم اما زماني براي همچين چيزي بهم اعتماد نداره.اگه...يه جوري بشه كه باهاش فاميل بشم...خيالش رو راحت كنم، مي دوني كه چه آدم زن و بچه ذليليه! اون وقت مديريت شركت مي افته دست خودم و مرد مي خوام منو پائين بكشه. -خب...متاسفانه زماني يه دختر بيشتر نداره و نيلو هم الآن زن منه. لبخندي زد و نگاه التماس آميزش را به من افكند: -دقيقا.به عنوان يه برادر...دو تا همسنگر خوب...مي شه خواهش كنم اونو طلاق بدي؟!-ها؟! -مي دونم... ژست معلمي را گرفت كه مي خواهد مسئله اي سخت را براي شاگرد خنگ خود توضيح بدهد: -...منطقي به نظر نمي ياد.شايد فكر كني زماني اين طوري ممكنه حتي شراكت شو با باباحاجي به هم بزنه اما به همين سادگيا نيست.توي تجارت ما پاي يه آقازاده درست و درمون وسطه. نمي تونم بهت بگم كي ولي همين رو بدون كه هر روز تلويزيون سخنراني هاي پدرش رو پخش مي كنه. از طرف ديگه نيلو... -تو يه كثافتي! صدايم بيش از حد بلند بود و مشتريان حاضر در بستني فروشي با گردن هايي به سمت ما چرخيده، ساكت شدند.تمام بدنم مي لرزيد و بدون توجه به سيل نچ نچ هاي سرزنش آميز و نگاه هاي محكوم كننده با نفرت و عصبانيت به اسحاق زل زده بودم. حالا مي فهميدم چرا راضي نشد در پارك كوچك محله اي كه منزل نفس در آن قرار داشت يا توي راه حرف بزنيم و به بهانه خوردن فالوده مرا به مكاني عمومي آورده بود.جايي كه نمي توانستم گردنش را بشكنم. كاري كه دلم مي خواست همان لحظه انجام بدهم. اسحاق پوزش خواهانه به مشتريان بستني فروشي رو كرد: -معذرت مي خوام.ببخشيد...برادر كوچيكم يه مقدار بي تربيته! شرمنده واقعا! و رو به من ادامه داد: -...امين! اينجا خانواده نشسته! هنگامي كه همه تحت تاثير بازي او چشم از ما برداشتند، با صدايي به زحمت آرام نگه داشته شده گفتم: -چطور...جرات مي كني... به سوي من خم شد و با چشماني كه هيچ احساسي در آنها به چشم نمي خوردند،حرفم را قطع كرد: -به من مي گي كثافت آقاي معلم اخلاق؟سرتو بردي زير برف و با اينكه ازدواج كردي هر غلطي دلت مي خواد با زن مردم مي كني؟از پيش شوهرش مي دزديش و با هم توي يه خونه زندگي مي كنين؟ -تو...برام مهم نيست در موردم چي فكر مي كني! حق نداري به نفس توهين كني...اون از يه فرشته هم پاك تره. تازه هر كسي بتونه اين سخنراني اخلاقي رو انجام بده تو يكي نمي توني.حق نداري! انگار لطيفه اي بامزه شنيده باشد زير خنده زد...نه آن قدر بلند كه توجه بقيه به ما جلب شود: -من...هيچوقت...حتي براي يه لحظه، اونو به عنوان يه عضو خانواده قبول نكردم.برعكس توي احمق كه يه نفس مي گفتي و صدتا نفس از دهنت مي ريخت. بذار رك بگم.اگه به من باشه تو مي توني هر كاري دلت مي خواد با اون... -خفه شو! نفس خواهر منه... اگر يكي دو خانواده و چند زن و بچه در مغازه سرگرم بستني خوردن نبودند، ظرف فالوده و سيني پلاستيكي و ميز را با هم روي سرش خرد مي كردم اما فقط از جاي خودم بلند شدم تا آنجا را ترك كنم.ديگر نمي خواستم در زمين او به بازي ادامه بدهم.اگر مجبور بودم به مزخرفات اش گوش بدهم مكاني را براي اين كار انتخاب مي كردم كه بتوانم هر وقت دوست داشتم، دندانهاي او را در هم بشكنم: -...من هيچ حرفي باهات ندارم.اگه تو داري كنار پارك محله اي كه سر راهمون ديديم منتظرتم. اسحاق عكس العملي نشان نداد و بي تفاوت به خروج من شروع به خوردن باقيمانده فالوده اش كرد. خورشيد در حال غروب بود و هوا ديگر داشت تاريك مي شد و من كه با وجود گرما، به لرزه افتاده بودم به طرف پارك قدم تند كردم. توي آن وضع، به خوبي حس و حال كساني را كه موقع خشمگين شدن خودزني مي كردند، درك مي كردم و به سختي جلوي خودم را گرفتم تا دو دستي توي سرم نكوبم. دقايقي بعد با ديدن چراغ هاي روشن پارك، فضاي...خوشبختانه...خلوت و نيمكت هاي درب وداغان آن،به سمت تنها وسايل بازي آنجا،يعني يك سرسره و دو " تاب " فلزي رفتم و در انتظار اسحاق روي يكي از آنها نشستم.
انتظارم زياد طول نكشيد.برادر عزيزم، اندكي بعد سلانه سلانه و همانگونه كه دستهاي خود را در جيب شلوارش فرو كرده بود و آهنگ فيلم " پدرخوانده" را با سوت مي زد پيدايش شد. اگر اطمينان نداشتم تا چند دقيقه قبل در حال مشاجره با او بودم، خيال مي كردم براي تفريح و قدم زدن به پارك آمده است. همين كه جلويم رسيد ديگر قاطي كردم. از روي تاب بلند شده و مشت راستم را با تمام قدرتي كه داشت توي شكمش كوبيدم. گفت: -آخ ... مادر جان! و خم شد و شكمش را گرفت. از ذره ذره زجري كه تحمل مي كرد لذت مي بردم ولي هنوز دلم خنك نشده بود: -اگه همون دوازده سال پيش تو رو كشته بودم ديگه لازم نبود اين افاضات رو گوش كنم. كمرش را آرام و آهسته صاف كرد، جلو رفت و روي تاب دوم نشست.كاملا پيدا بود خودش را براي چنين ضربه اي آماده كرده و با وجود درد كشيدن، جا نخورده است: -نه...مثل اينكه بايد اون يه ذره ته مونده وجداني رو كه دارم جمع و جور كنم و در مورد بلايي كه شما دوتا سر اين آق سينا ي بدبخت فلك زده آوردين، همه چي رو به باباحاجي بگم. -منو از باباحاجي نترسون. اگه نفس و دخترش رو بردم... -منظورم اين نيست خنگول! اين كه چرا معتاد شد رو مي گم. و مردمك چشمهايش را به سوي من كه او را كنجكاوانه نظاره مي كردم، چرخاند: -فقط نگو نفس چيزي بهت نگفته كه باورم نمي شه. -منظورت چيه؟ پوزخند نفرت انگيزش را بر لب آورد و غيرقابل تحمل ترين ضربه آن روز را به من وارد كرد: -سينا مي دونه...فرشته دختر توئه!نفسم در سينه حبس شد.فقط به اسحاق خيره ماندم كه پوزخندزنان مرا زير نظر گرفته بود و هيچ چيزي براي گفتن به ذهنم نمي رسيد. احساس مي كردم از بدنم جدا شده ام. حتي زماني كه خبر فوت مامان مونس را در خواب شنيدم، چنين خشكم نزده بود... به يكباره، انگار پاهايم شل شده باشند دست خود را به زنجير تاب گرفتم تا تعادلم را حفظ كنم و روي آن نشستم. اسحاق ساكت شده بود... خدا را شكر، چون اگر كوچكترين تكاني به زبانش مي داد، بدون ترديد او را خفه مي كردم. مغزم مثل دستگاهي كه به برق وصل شده باشد، كار افتاده بود و همزمان داشتم به چندين موضوع مي انديشيدم. اين " گزينه " همه چيز را توجيه مي كرد. چرا خودم متوجه نشده بودم؟ نگاههاي عجيب نفس و چرت و پرت هاي سينا وقتي منگ مي شد.شباهتي كه فرشته به مردان خانواده شكوهي داشت و هر كسي را از جمله اسحاق و شوهر نفس به اين نتيجه رسانده بود..و حجم گسترده قطعات پازلي كه كم كم كنار هم قرار گرفتند باعث شد تا شقيقه هايم را دو دستي بمالم. بدون شك، اين فكر كه من پدر فرشته هستم سينا را از پا انداخته بود. حق داشت! تصور خيانت و ضربه خوردن از كسي كه مهمترين نقش را در ازدواج آن دو ايفا كرد و بيشترين اعتماد را به او داشت واقعا وحشتناك بود... ...و خاطره اي پر رنگ از شب عروسي جلوي ديدگانم جان گرفت. مراسم در خانه كوچكي كه از طرف پدر سينا به او ارث رسيده بود برگزار شد.از خانواده عروس، به جز مامان مونس و من كسي نيامد.به هر حال، باباحاجي و جيب هاي پر پول او بزرگ خاندان شمرده مي شدند. در مورد داماد هم به جز مادري پير و چند فاميل دور، بستگان ديگري وجود نداشتند. اگر هم دانشگاهي ها و دوستان نفس و سينا و دو سه نفر از اساتيدشان حضور نداشتند، مراسم احتمالا لقب كم استقبال ترين عروسي سال را دريافت مي كرد. عروس و داماد پيشنهاد مرا براي برگزاري عروسي در تالاري باشكوه رد كرده و مي خواستند تا حد ممكن از بقيه كمكي نگيرند و حرف، حرف نفس من بود و بس! آن شب، سر سفره عقد سينا با كت و شلواري نسبتا آبرومند كه از حراجي فروشگاهي ارزان قيمت خريده بود خنده از لبانش جدا نمي شد و نفس در آن لباس سفيدرنگ زيبا و پوشيده كه به انتخاب و هزينه خودم خريدم...در اين مورد ديگر كوتاه نيامدم... و آرايش ملايمي كه زيبايي خدادادي او را چندين برابر قبل جلوه گر ساخت، مانند الهه اي به نظر مي رسيد كه به انسانها افتخار داده و در جشن محقرشان حضور به هم رسانده بود و وقتي عاقد براي سومين بار حرف خود را تكرار كرد او كه از شدت گرما و البته حياي ذاتي اش سرخ شده بود به طرفم نگاهي انداخت. من...سرسنگين ترين پسر خانواده شكوهي...بي توجه به پچ پچ ديگر ميهمانان از شدت خوشحالي اشك مي ريختم.اين عروسي نفس من بود. او خوشحال به نظر مي رسيد و كنار كسي نشسته بود كه دوستش داشت.هيچ وقت در تمام سالهايي كه از اضافه شدن او به خانواده شكوهي مي گذشت چيزي بيشتر از اين نخواسته بودم و با ديدن چشمان سحرانگيزش كه با انتظار به من خيره شده بودند...لازم نبود حرفي بزند...فهميدم بايد چه كنم. اشكهايم را با پشت دست پاك كرده و پلك هايم را به نشانه تاييد بستم... و صداي شرمگين او در فضاي اتاق به طنين درآمد: -با اجازه بزرگترا و پدر و مادرم، باباحاجي و مامان مونس كه محبت هاشون رو هيچ وقت فراموش نمي كنم و برادر بزرگترم امين...بله! چطور از آن لحظات به ياد ماندني به اين طوفان دهشتناك رسيده بوديم؟
بيچاره نفس من!

صداي اسحاق مرا به سياره زمين برگرداند: -بي خيال پسر... خودت باش! برام مهم نيست تو چه غلطي كردي! اصولا ما مرداي خانواده شكوهي همين طوري هستيم... به آرامي شكمش را ماليد و ادامه داد: -...با خانوما كه سر وكار پيدا مي كنيم ديگه تمومه! جز اينكه با قلبمون جلو بريم و عقل و منطق و غيرت و خدا و دين و پيغمبرش رو كنار بذاريم راهي نداريم! حالا كي كنترل خودت رو از دست دادي؟ موقعي كه نفس ازدواج كرد؟ هردوتون متوجه شدين نمي تونين از هم دل بكنين؟ بعد كه كار از كار گذشت عذاب وجدان گرفتين و دوباره تريپ خواهر برادري برداشتين؟ -تا چند دقيقه پيش نفس زن مردم بود و توي يه خونه زندگي مي كرديم حالا شد تريپ خواهربرادري؟ صدايم گزنده تر از آني بود كه قصد داشتم و برادر عزيزم چشمكي دوستانه زد: -گفتم بي خيال امين جوني! هردومون توي يه جبهه ايم! -من با تو بهشت هم نمي رم چه برسه به جبهه.اين فقط يه سوتفاهمه! چند ثانيه اي نگاهم كرد و بعد چنان قهقهه اي زد كه از جا پريدم. با صدايي بلند و گوشخراش مي خنديد و نمي توانست خودش را كنترل كند...تا اينكه ازروي تاب به زمين افتاد و بدون اينكه مطابق معمول نگران خاكي شدن لباس يا به هم ريختن تيپ خود باشد، همين طور شكمش را گرفت و حدود يك دقيقه اي خنديد. بعد كه قهقهه دانش ته كشيد، از جا برخواست و خودش را تكاند : -آخ! دلم! انصافا رودست نداري آقاي پدر! براي همين تا حالا از اين فرشته خانم جلوي بقيه رونمايي نكردي؟محض خنده يادش دادي صدات بزنه باباامين؟حتما مي خواي بگي خيلي با هم صميمي هستين...نه؟ يعني واقعا اين پرنسس حلال زاده به دائيش رفته؟ فقط اينجا يه سئوال فني پيش مي ياد.نفس كه از لحاظ ژنتيكي نسبتي با ما نداره. چطور اون دختر كوچولو كپي قيافه تو رو داره؟ -براي اينكه...براي اينكه... انگار كلمات را به زحمت و مشقت از ته چاهي عميق بالا مي كشيدم ولي قبل از اينكه صحبت خود را كامل كنم اسحاق ابروهايش را با حالتي مسخره تكان داد: -مطمئنم اگه باباحاجي بفهمه زير قولت زدي روزگارت سياهه! و وقتي براي هزارمين بار در آن روز با تعجب به او نگاه كردم ادايي درآورد. -تو...از كجا مي دوني؟ -چي فكر كردي؟اون ماجراي تهديدت و قولي رو كه بهش دادي برام تعريف كرد. همون شب. هر چي باشه... با دست به خودش اشاره كرد: -...من پسر ارشد و البته... خلف اون هستم. سرپرست بعدي خانواده! برعكس جنابعالي آق امين ناخلف! چيزي در درونم شكست و اين برايم غيرقابل انتظار بود. حتي با وجود همه آن اتفاقات و برخوردهايي كه با پدرم داشتم...مثلا بازي كردن نقش يك عاشق پيشه در شب خواستگاري ، چون مي دانستم هيچ راهي جز اين براي جلب رضايت او نيست...هميشه ته قلبم آرزو داشتم او همان طور كه اسحاق را دوست دارد مرا هم دوست داشته باشد و اين حس خيانتي كه مي كردم خيلي عجيب بود. حالا مي فهميدم "نيلو " در اين چند سال چه زجري كشيد. به ياد آوردن همسرم و پيشنهاد بي شرمانه اسحاق باعث شد تا نگاهي سرد به او بيندازم: -باباحاجي درباره اون سيلي و اين كه ما سر چي معامله كرديم هم گفت؟ -معلومه. تهديدت در مورد اينكه نفس رو از سر سفره عقد مي دزدي و اين مزخرفات كه نمي دونم چه رلي جلوش بازي كردي كه باورش شده. لبخندي روي لبهايم نشست.پس پدر عزيزم، اين قدرها هم به پسر خلف خود اعتماد نداشت.
البته...و گرنه اسحاق آنچنان هم بي ملاحظه نبود كه با دانستن واقعيت ، اين طور باجگيري كند و اين فكر سبب شد تا كمي حالم بهتر شود. -انگار مشكلي نداري با باباحاجي صحبت كنم. اسحاق اين را گفت و همان طور كه معلوم بود از تغييرحالت من مشكوك شده است، پوزخندش را جمع كرد. گفتم: -نيلو...حتي اگه طلاقش بدم با تو... و او، اين پاسخ را پاي موضع ضعف گذاشت: --اين ديگه مشكل خودمه! مي بيني؟! چرا بايد همه چي پيچيده باشه؟ تو مي توني با نفس جونت خوش باشي. مخصوصا كه به خاطر اعتياد سينا فكر نكنم مشكلي براي طلاق گرفتنش باشه و بعد، هر دوتامون مثل اين فيلماي كابويي شاد و خوشحال به سمت غروب خورشيد راه مي افتيم.خوبه؟ سرم را پائين انداختم و حرفي نزدم. ادامه داد: -...بهش فكر كن. اينو يه جور همكاري در نظر بگير. تجديد پيمان برادري و از اين مزخرفات! مي دوني كه منظورم چيه دادا كوچيكه؟! پاهايش در قاب چشمانم جلو آمدند و سپس دستش را ديدم كه به نشانه صميميت، چند ضربه به گونه ام زد: -در مورد نتيجه زياد معطلم نكن...باشه؟ ديگه مي رم. كلي كار دارم. بوس. بوس. باي! سرم را بالا نياوردم و به پاهايش كه برگشته و شروع به فاصله گرفتن از من نمودند نگاه كردم: -اسحاق. متوقف شد ولي نچرخيد. نمي دانم...شايد هم سرش را به طرفم چرخانده بود ولي باز ترجيح دادم كه چشمهايم را از زانوهايش بالاتر نبرم: -سينا...اون چي شد؟ صدايش لحني تحقيرآميز گرفت: -گفتم كه. داشت از خماري مي مرد. حالمو به هم زد با اون صورت نحس! آخرسري بهش پول دادم بره يه كم خودشو بسازه. خوب كاري كردم...نه؟خوشحال شدي؟ -تو يه حيووني! فقط همين را بر زبان آوردم.براي آن روز به اندازه كافي هيجان داشتم. -باشه! بهش مي گم! و پاهايش دوباره به حركت افتادند...تا از ديدگاهم خارج شد و من تا زماني كه خورشيد ديگر كاملا غروب كرده و همه جا تاريك شده بود، همچنان روي تاب نشستم.
البته...و گرنه اسحاق آنچنان هم بي ملاحظه نبود كه با دانستن واقعيت ، اين طور باجگيري كند و اين فكر سبب شد تا كمي حالم بهتر شود. -انگار مشكلي نداري با باباحاجي صحبت كنم. اسحاق اين را گفت و همان طور كه معلوم بود از تغييرحالت من مشكوك شده است، پوزخندش را جمع كرد. گفتم: -نيلو...حتي اگه طلاقش بدم با تو... و او، اين پاسخ را پاي موضع ضعف گذاشت: --اين ديگه مشكل خودمه! مي بيني؟! چرا بايد همه چي پيچيده باشه؟ تو مي توني با نفس جونت خوش باشي. مخصوصا كه به خاطر اعتياد سينا فكر نكنم مشكلي براي طلاق گرفتنش باشه و بعد، هر دوتامون مثل اين فيلماي كابويي شاد و خوشحال به سمت غروب خورشيد راه مي افتيم.خوبه؟ سرم را پائين انداختم و حرفي نزدم. ادامه داد: -...بهش فكر كن. اينو يه جور همكاري در نظر بگير. تجديد پيمان برادري و از اين مزخرفات! مي دوني كه منظورم چيه دادا كوچيكه؟! پاهايش در قاب چشمانم جلو آمدند و سپس دستش را ديدم كه به نشانه صميميت، چند ضربه به گونه ام زد: -در مورد نتيجه زياد معطلم نكن...باشه؟ ديگه مي رم. كلي كار دارم. بوس. بوس. باي! سرم را بالا نياوردم و به پاهايش كه برگشته و شروع به فاصله گرفتن از من نمودند نگاه كردم: -اسحاق. متوقف شد ولي نچرخيد. نمي دانم...شايد هم سرش را به طرفم چرخانده بود ولي باز ترجيح دادم كه چشمهايم را از زانوهايش بالاتر نبرم: -سينا...اون چي شد؟ صدايش لحني تحقيرآميز گرفت: -گفتم كه. داشت از خماري مي مرد. حالمو به هم زد با اون صورت نحس! آخرسري بهش پول دادم بره يه كم خودشو بسازه. خوب كاري كردم...نه؟خوشحال شدي؟ -تو يه حيووني! فقط همين را بر زبان آوردم.براي آن روز به اندازه كافي هيجان داشتم. -باشه! بهش مي گم! و پاهايش دوباره به حركت افتادند...تا از ديدگاهم خارج شد و من تا زماني كه خورشيد ديگر كاملا غروب كرده و همه جا تاريك شده بود، همچنان روي تاب نشستم.
البته...و گرنه اسحاق آنچنان هم بي ملاحظه نبود كه با دانستن واقعيت ، اين طور باجگيري كند و اين فكر سبب شد تا كمي حالم بهتر شود. -انگار مشكلي نداري با باباحاجي صحبت كنم. اسحاق اين را گفت و همان طور كه معلوم بود از تغييرحالت من مشكوك شده است، پوزخندش را جمع كرد. گفتم: -نيلو...حتي اگه طلاقش بدم با تو... و او، اين پاسخ را پاي موضع ضعف گذاشت: --اين ديگه مشكل خودمه! مي بيني؟! چرا بايد همه چي پيچيده باشه؟ تو مي توني با نفس جونت خوش باشي. مخصوصا كه به خاطر اعتياد سينا فكر نكنم مشكلي براي طلاق گرفتنش باشه و بعد، هر دوتامون مثل اين فيلماي كابويي شاد و خوشحال به سمت غروب خورشيد راه مي افتيم.خوبه؟ سرم را پائين انداختم و حرفي نزدم. ادامه داد: -...بهش فكر كن. اينو يه جور همكاري در نظر بگير. تجديد پيمان برادري و از اين مزخرفات! مي دوني كه منظورم چيه دادا كوچيكه؟! پاهايش در قاب چشمانم جلو آمدند و سپس دستش را ديدم كه ب
نفس من
نفس من
مشاهده ادامه مطلب نفس من
تاريخ: ۱ فروردين ۱۳۹۲ ساعت: ۱۱:۳۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  نيم نگاهي به بازار پايه فرا بورس

نيم نگاهي به بازار پايه فرا بورس

يكي از بازارهاي فرابورس بازار پايه است كه روزانه سهام تعدادي شركتها در آن بازار معامله مي شود. داده هاي مربوط به اين بازار در سايت tsetmc قابل مشاهده نيست. همچنين معاملات آن هم در زمان هاي خاصي در روز صورت مي گيرد. از اينرو اين شركتها زياد توسط معامله گران رصد نمي شود و كمتر نسبت به فرصت هاي آن اطلاعاتي بين معامله گران رد و بدل مي شود. از جمله شركتهاي بازار پايه فرا بورس مي توان به شركتهاي زير اشاره نمود.

1- شركت بورس اوراق بهادار    2- شركت فرابورس    3- شركت بورس كالا  4- پترو شيمي زنجان   5- پتروشيمي اميركبير   6- بيمه ما   7- بيمه نوين   8- گروه فن آوا   9- سرمايه گذاري اقتصاد نوين  و.......................

رصد كردن و استفاده از فرصت هاي اين بازار هم قابل ملاحظه است.ابتدا شرايط و و ضعيت اين بازار را مطالعه و بعد از شناسايي سهام هاي ارزنده از اين بازار هم بي نصيب نباشيد.

براي مشاهده اطلاعات بازار پايه فرا بورس مي توانيد به آدرس هاي زير مراجعه كنيد.

http://www.irfarabourse.com

http://www.24otc.com

نيم نگاهي به بازار پايه فرا بورس
نيم نگاهي به بازار پايه فرا بورس
مشاهده ادامه مطلب نيم نگاهي به بازار پايه فرا بورس
تاريخ: ۱ فروردين ۱۳۹۲ ساعت: ۱۱:۳۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  roman تا ته دنيا (17)

roman تا ته دنيا (17)

و سوئيچش را با عصبانيت تو دستش مشت كرد . باز با تمسخر نگاهش كردم . آقاي صبوري متوجه شد . حواسش كاملا به من بود . مسعود زير لب غريد وبه آقاي صبوري با نفرت زل زد و يه چيزي گفت . نفهميدم يعني نشنيدم . معلوم نيست چي داره با خودش مي گه ؟ حتما داره فحش مي ده . روي پاشنه پايش چرخيد و رويش را برگرداند . نگاهم را به قد بلندش دوختم . از پاركينگ بيرون رفت . غمم گرفت . آخه چرا مثل بچه ها لج و لجبازي مي كنيم تا كي ؟ به خودم نهيب زدم: « خر نشو . اگه كسي مقصر باشه اونه نه تو . بي خودي دل نسوزون .» 
آقاي صبوري ماشينش را قفل كرد و آمد طرفم . به درب پاركينگ اشاره كرد . 
آقاي كاميار بودند ؟
بله استاد .
سرش را تكان داد و دستش را به صورتش كشيد ولي چيزي نگفت . شايد داره فكر مي كنه چرا مسعود نمونده حداقل سلام كنه ؟ شايد هم فهميده كه به خونش تشنه ست . ازش تشكر كردم . 
ممنون . خيلي زحمت كشيديد.
لبخند گرم و جذابي زد و كت شيري رنگش را روي دستش انداخت . 
خواهش مي كنم.
و به طرف دفتر رفت . از پله ها بالا رفتم . توي راهرو فريبا راديدم حواسش به اعلاميه روي برد بود . تا من را ديد صدام زد: 
بيا، بيا تاريخ امتحانات را زده اند .
رفتم جلو اعلاميه روي برد را با دقت خواندم . 
عجب برنامه بديه . اصلا بين امتحانات فرجه نذاشتن . بعدش هم واسه چي كامپيوتر كه درس به اين سختيه گذاشتند آخرين امتحان ديگه اون موقع همه بريده اند . كسي ناي درس خواندن نداره . 
از توي كيفش ورق و خودكار درآورد و شروع كرد به يادداشت كردن.
حالا خوبي اش اينكه قبلش دو هفته فرجه گذاشتن . وقت هست حداقل يك دور كامپيوتر را دوره كنيم.
هه ... تو شايد . ولي من يكي امكان نداره . تو همين تعطيلي ها عروسي ساحله. 
چشمهايش گرد شد 
شوخي مي كني ؟ 
نه به جون خودم راست مي گم. 
ته خودكارش را كرد تو دهنش . 
عجب بابا مگه قرارنبود عروسي شون آخر تير باشه.
آره ولي چون تمام كار و مارهاشون رديف شده تصميم گرفتن عروسي شون را جلو بندازند . 
دستش را زد به كمر.
حالاكدامشون آتيشش تندتره . كه همچين پيشنهادي داده ؟
چي بگم؟ به نظرم بهزاد.
حدس مي زدم . اين مردها همشون يه جورند، حاضرند دست به هر جنايتي بزنند فقط به خاطر ... 
خنديد . 
استغفرا... بگذريم.
اخم كردم.
فريبا تو هميشه بي ادبي . درست هم نمي شي . 
دستش را تكان داد . 
گمشو بابا لذت زندگي به همين چرت و پرت گفتن هاست ديگه پاستوريزه . 
كارت را از تو كيفم درآوردم .
بيا مال تو و آرشه . 
از دستم گرفت . 
واي چه عكس بامزه اي . تا حالا اين مدليش را نديده بودم . ببين داماد چطوري عروس رو روي دستهاش بغل كرده . چه طرح جالبي از كجا خريدند ؟
كار بهزاده . خودش طراحي كرده . بعد داده واسش زده اند . 
دوباره عكس را نگاه كرد . 
پس خيلي باذوقه . 
زدمبه شانه اش .
پ س يادت نره . عروسي پنجشنبه هفته ديگه ست . الكي عذر و بهانه نياري ها.
سرش را برد عقب . 
نه حتما مي آم . 
بطرف كلاس راه افتاديم
ديگه كيا دعوتند ؟
جز تو و آرش مي مونه مهتاب و كيومرث همين.
بازويم را فشار داد . 
يعني مي خواي بگي مسعود را دعوت نمي كني ؟
بي اعتنا شانه هايم را تكان دادم . 
نه . 
سرجايش ايستاد . 
هنوز با هم آشتي نكردين ؟
باز بي اعتنا جواب دادم . 
نه . 
با تعجب غرغر كرد.
خنگه امروز آخرين جلسه كامپيوتره . بعدش هم كه ديگه امتحانات و هيچ . با اين وضعيت قهرتون مي كشه به صور اسرافيل.
خب بكشه . 
سرش را كج كرد و لبخند زد . 
دوست داري من باهاش حرف بزنم . 
چشم غره رفتم . 
وا كه چي بشه ؟ 
اونم برام چشم غره رفت.
خبه خبه . حالا قيافه ات را واسه من كج نكن . بالاخره چي ؟ بايد يك جوري تمامش كني ديگه ؟
چند لحظه فكر كرد:
آها، راستي دوستش امير . به اون بگو . خيلي با هم صميمي اند . حتما كارها را درست مي كنه . 
انگشتم را بصورت تهديد تكان دادم . 
ببين عربده مي كشم ها . تو چه حرفهايي مي زني . من برم به امير بگم تو را خدا يك كاري بكن كه مسعود با من آشتي كنه ؟ منظورت همينه ديگه نه؟
نه به اين صورتي كه تو مي گي مثلا ... 
دستم را جلو آوردم و حرفش را قطع كردم . 
خواهش مي كنم ديگه چيزي نگو كه حسابي قاطي مي كنم.
خيلي خوب بابا حرفم را پس گرفتم . حالا چرا اينقدر قرمز شدي ؟ 
با تمسخر لبخند زدم
از خوشي . 
حرف را عوض كرد . 
راستي از ترم پيش كه امير فارغ التحصيل شده ديگه خيلي كم مي بينمش . هنوز با مسعود يكجا كار مي كنه ؟
بي حوصله جواب دادم.
آره . قبلا كه گفته بودم يك شركت با هم زدند و هنوز هم با هم كار ميكنند . 
كارشون چي بود ؟ يادم رفته ؟
فروش مواد اوليه كرم و لوازم آرايش و از اين جور چيزها.
آها . آها يادم افتاد . قبلا گفته بودي
پايش را روي زمين كشيد . 
حيف شد كه امير زود درسش تمام شد . خيلي پسر آقا و محجوبيه . ازش خوشم مي آد.
منم همينطور . خيلي دلم مي خواد براي عروسي دعوتش كنم ولي خب نمي شه اونم به پاي مسعود بايد بسوزه . 
رفتيم توكلاس . سحر ما را ديد و چشمك زد . 
بچه ها چطوريد ؟ 
سرد جواب دادم 
اي...
فريبا نشست كنارم و تو گوشم گفت: 
ببين خانم چقدر هم امروز خودش راساخته . انگار كه اومده مجلس شب نشيني .
به سايه آبي براق پشت چشمش نگاهكردم و هيچي نگفتم . مسعود همراه كيومرث و مهتاب آمد تو . پشت سرش هم آقاي صبوري . مهتاب برام دست تكان داد و رفت بشينه . تو جونم ولوله افتاد .دستهايم را تو هم پيچيدم . حتما دوباره از لج منم كه شده مي خواد پيش سحر بشينه . شايد هم نه پيش يكي ديگه از دخترها بشينه . به خودم نهيب زدم: 
« اصلا نبايد براي تو اهميت داشته باشه بدبخت. » 
دلم طاقت نياورد . به فريبا اشاره كردم:
مسعود كجا نشسته ؟
به صورتم زل زد . 
خانم تو كه اينقدر برات مهمه پس چرا قهر بازي ات را كش مي دي ؟ 
دست تپلش روي ميز بود نيشگونش گرفت.
دوباره شروع كردي . تو فقط بگو كجا نشسته همين .
از بالاي سرم نگاهي به عقبانداخت . ناخنم را كردم تو گوشتم .
پيش سحره ؟
نه رفته ته كلاس تنهانشسته . 
يعني هيچكس بغل دستش نيست ؟
نه به خدا تنهاست . 
تعجب كردم چرا ولي قلبم آروم گرفت . به سحر نگاه كردم . سرش پائين بود و تو فكر . آخيش دلم خنك شد . حسابي حالش گرفته شد . حتما خيلي نقشه كشيده بود كه امروز چطوري دلبري كنه. سحر سرش را بالا آورد و منو خصمانه نگاه كرد . لبخند ستيزه جويي تحويلش دادم و رويم را برگرداندم . دختره لات ايكبيري . آقاي صبوري جلوي ميزش ايستاد و گفت :
خوب كتاب هفته پيش تمام شد . اين جلسه آخر براي رفع اشكاله . هر كس اشكالي داره مي تونه بپرسه . 
همهمه بچه هابلند شد و كلاس ريخت به هم . دستش را بلند كرد. 
نه اينطوري نمي شه . من تك تك مي آم سر ميزها اشكالات را رفع مي كنم .
سرم را گذاشتم روي ميز .
خوب پس تا از سمت چپ دور بزنه و به ما برسه . يكساعت طول مي كشه . من يه چرت بزنم.
فريبا جزوه اش را ورق زد .
تو چقدر بي خيالي . انگار خيلي بلدي. 
چشمهايم را بستم . چه خوش باوره . نمي دونه تو دلم چه عذاب و اضطرابيه . توي اين اوضاع من چيزي ياد مي گيرم ؟ همانطور چشم بسته سرم را روي دستم جابه جا كردم . الان مسعود داره چكار مي كنه ؟ حواسش به منه يا نه بي خيال طي مي كنه؟
« خدايا امروز جلسه آخره . يعني همه چيز تمام . يعني من باختم . يعني ازدستش دادم .» بغضي دردآور چسبيد بيخ گلوم فريبا تكانم داد . 
آي بيداري ؟
چشمهايم را باز كردم . 
هوم ؟
ببين من دارم مي روم دستشويي . بپا خوابت نبره.
پلك زدم .
خوب باشه .
و دوباره چشمهايم را بستم . آه بلندي از سينه ام بيرون آمد . توي اين چند وقته چه روياهاي قشنگي از زندگي كنار مسعود براي خودم ساخته بودم . اثاث خانه همه رنگي و شاد، پرده هاي گلبهي، شومينه دنج و گرم و مسعود كه هر وقت از بيرون مي آد چشمهاي گرم و با محبتش را بهم مي دوزه و با لبخند مي گه: 
« حال خانم كوچولوي دوست داشتني من چطوره ؟»
سوزشي تو قلبم حس كردم . چقدر زود كاخ آمال و آرزوهايم روي سرم خراب شد . اصلا باورم نمي شه . چشمهام داغ شد و اشك بي اختيار روي گونه هام سرازير شد . من چم شده ؟ من كه همه را مسخره مي كردم ؟ چرا بايد به اون دل ببندم ها؟ مگه اون كيه ؟ چيه ؟ تمام سلولهاي بدنم از ناراحتي به لرزه افتاد . خسته ام . فرسوده ام . اصلا ديوانه شده ام . دلم مي خواد تمام اين ميز را برگرداندم و كامپيوتر و هر چي روي اون هست را داغون كنم . صداي غژغژ صندلي كنار دستم افكارم را بريد . فريبا برگشته چه زود ؟ لاي چشمم را باز كردم . خشكم زد . واي اينكه آقاي صبوريه .تند سرم را بلند كردم و صاف نشستم و آهسته گفتم :
ببخشيد استاد . 
به چشمهاي اشكي ام نگاه كرد در سكوت با يك حس نگراني و مهرباني و عاطفه . تمام وجودم را برق گرفت . خدايا من نمي دونم معني نگاهش را هضم كنماين يعني چه ؟ دستش را با ناراحتي به پيشاني اش كشيد . خواست چيزي بگه ولي پشيمان شد . انگار كه گفتنش مشكل بود . به آرامي چند بار پلك زد . حالتي مثل نوازش كردن و دلداري دادن . بيشتر تحريك شدم و دوباره گريه ام گرفت . چهره اش پكر شد . سرش را تكان داد و از كنارم بلند شد . دوباره سرم را روي ميز گذاشتم . خودم را نهيب دادم: 
« چيه مي خواي با گريه كردن آبروي خودت را ببري ؟ ميخواي همه عالم و آدم بفهمند كه تو مسعود را از دست دادي ؟ خوب به جاي اين كارها برو به پايش بيفت، چطوره ؟ »
حس غيرتم جوشيد . دستهايم را مشت كردم . حتي اگه شده از غصه دق كنم مي كنم ولي از خودم ضعف نشون نمي دم. مخصوصا جلوي مسعود هيچوقت هيچوقت . صورتم را با جلوي مقنعه ام خشك كردم و سرم را مغرورانه بالا آوردم . آقاي صبوري از پشت ميزش لبخند ملايمي بهم زد. انگار كه تائيدم كرد. فريبا از دستشويي برگشت . دستش هنوز خيس بود . نشست . 
مي دوني چيه من تو مركز مطالعه يه فكري كردم.
چي ؟
مثلا تو كارت مسعود را بدي دست كيومرث بعد هم ...
با كفش هاي لژدار سنگينم محكم كوبيدم به ساق پايش.
دوباره چرت و پرت گفتي؟ اه...
و با عصبانيت رويم را كردم اون ور . بيچاره خفه شد . زنگ خورد . آقاي صبوري در حاليكه تو افكار خودش غوطه ور بود . نگاه سريعي بهم انداخت و زودتر از همه از كلاس بيرون رفت . مهتايب با سر و صدا اومد پيشمون . 
سلام بچه ها.
سلام. 
فريبا پرسيد : 
صبح دير اومدي؟
آره رفته بودم جواب آزمايش مامانم را بگيرم . 
چرا مگه دوبارهمريض شده ؟ معده شه ؟
نه خدا را شكر . زخم معده اش خيلي خوب شده ولي يك چند وقتيه مي گه پاهام درد مي كنه و بعضي وقتها هم ورم مي كنه . براي همين دكتر برايش چكاب نوشت .
رو كرد به من . 
ساغر چرا اينقدر ساكتي چيزي شده ؟
به فريبا اشاره كردم .
مگه خانم اجازه حرف زدن هم مي دن . بيا تا يادم نرفته اينو بگير . 
از تو كيفم كارت را درآوردم . تويش را خواند . 
واي عروسي ساحله . چه خوب ولي چرا وسط امتحانها ؟
اولا ما امتحان داريم نه اون . بعدش هم چند روز قبل از امتحان هاست . زياد حرص نخور . 
گوشه كارت را روي لبش كشيد . 
خوب ... چيزه ... يعني ... من تنها دعوتم ؟
به كيومرث نگاه كردم ته كلاس در حال صحبت كردن با مسعود بود . گفتم : 
نخير خانم اوني كه تو ميخواي هم دعوته من برم كارتش را بدم . 
باشه پس من و فريبا مي ريم تو حياط . 
به طرف كيومرث رفتم و يك لحظه مردد شدم . آخه مسعود هم پيششه . چكار كنم ؟ عزمم را جزم كردم . اتفاقا چه بهتر . الان بهترين موقع ست . تندي رفتم جلو . 
سلام كيومرث خان بفرمائيد اين كارت عروسي خواهرمه . 
عملم خيلي سريع بود . مسعود وقت نكرد از ما دور بشه . كارت را ازم گرفت . 
دست شما درد نكنه . خيلي ممنون . 
لبخند زدم . 
حتما تشريف بياوريد . خوشحال مي شم . مهتاب هم هست . همينطور فريبا و شوهرش . مطمئن باشيد تنها نمي مونيد . 
به مسعود اصلا اعتنا نكردم . كيومرث معذب شد و چشم به دهنم دوخت . شايد منتظره كه بگم مسعود هم هست . خوب بيچاره حق داره . چه مي دونه بين ما چي مي گذره . هر چند شايد تا حالا يه چيزهايي فهميده باشه . با يه حالت گنگ به مسعود نگاه كرد . منم بهش نگاه كردم . براي اولين بار توي اين چند دقيقه . با غرور و سردي لبخند پوچي تحويلش دادم . لبهايش را محكم بهم فشرد . خطوط چهره اش در هم رفت . برجستگي رگ پيشاني اش را به وضوح ديدم . و به لبخند پوچم ادامه دادم . صورتش از ناباوري و خشم جمع شد و چشمهاي قهوه اي درشتش طوفاني و مجنون فكر كنم بدش نمي آد دست بندازه دور گردنم و خفه ام كنه . رويم را به طرف كيومرث برگرداندم . تو نگاهش پر از سوال و تعجب بود . تبسم كوچكي كردم . 
فعلا با اجازه .
ازشون دور شدم . حتما الان كيومرث داره از مسعود مي پرسه جريان چيه ؟ خدا مي دونه چه چيزهايي راست و دروغ كنه . مهم نيست هر چي مي خدا بگه بگه ولي كاشكي حرفي از آقاي صبوري نزنه صورت خوشي نداره . قدمهايم را توي راهرو تندتر كردم . يكدفعه عصبي شدم . اصلا حقش بود كه كيومرث عوضي را هم دعوت نمي كردم اگر اين آشغال ان روز چغلي نمي كرد و بدو بدو گزارش اشتباه نمي داد الان رابطه من و مسعود اين نبود . لبم را گزيدم . حيف . حيف كه نمي تونم در مقابل كيومرث عكس العملي نشان بدم . مي ترسم مسئله كش پيدا كنه . اين وسط به ضرر خودم مي شه . والا مي دونستم چه جوري حالش را بگيرم پسره فضول . قدمهايم را تندتر كردم . تو دلم يه جوري شد . ولي نه گناه داره . اون چه مي دونست كه ما سر مساله اقاي صبوري با هم مشكل داريم . شايد اگر مي دونست حرفي نمي زد . چرا بي خودي گناهش را مي شورم . تازه اگر مسعود به من اطمينان داشت با كوچكترين حرف كه نبايد تغيير مي كرد . مشكل خودشه نه كس ديگه . پيچيدم تو پاگرد پله . صداي پاي تند و مردانه اي را پشت سرم شنيدم . كنجكاوانه برگشتم . نفسم بند اومد . مسعوده . بهم رسيد بدون اينكه كوچكترين مكث يا نگاهي بكنه از كنارم رد شد . انگار كه من ديوارم . پيچيد توي پله هاي بعدي . از جلوي چشمم ناپديد شد . احساس ضعف و خواري و حقارت بهم دست داد . دندانهايم را با غضب بهم فشردم و تو وجودم فرياد كشيدم . الهي كه بري به درك . فهميدي الهي كه بري به درك . پست فطرت نامرد .
"هيس ، هيس ، همه ساكت عاقد مي خواد براي آخرين بار خطبه عقد رابخونه . "
به ساحل با تور روي صورتش و قران بزرگي كه تو دستش بود نگاه كردم . بهزاد سرش را كاملا شانه شده و صورت بي ريش و سيبلش را نزيك گوشش برد و يه چيزي گفت ، اونم لبخند مليحي زد وتو چشماش نگاه كرد .صداي عاقد بلند شد ." دوشيزه محترمه مكرمه . خانم ساحل سعادتي آيا بنده وكيلم كه ..." بهزاد به مادرش نگاه كرد . 
پروين خانم با لباس شب سرمه اي رنگ خوش دوختش آمد جلو و يك سكه پهلوي زير لفظي به ساحل داد . 
سكوت برقرار شد . همه منتظر بودند . ساحل با صداي آهسته و خيلي ملايم گفت " با اجازه پدر ومادرم بله ."
صداي كف و شادي و هلهله و كل ر
roman تا ته دنيا (17)
roman تا ته دنيا (17)
مشاهده ادامه مطلب roman تا ته دنيا (17)
تاريخ: ۱ فروردين ۱۳۹۲ ساعت: ۱۱:۳۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  ادعاي نيويورك تايمز: كاهش مشروط تحريم‌ها عليه ايران

ادعاي نيويورك تايمز: كاهش مشروط تحريم‌ها عليه ايران

به گزارش فارس به نقل از روزنامه آمريكايي نيويورك‌تايمز، جامعه بين‌الملل نتوانسته‌ است موفقيت چنداني در زمينه متوقف كردن برنامه هسته‌اي ايران كسب كند. سالها است كه رهبران جهان در زمينه ميزان فشارهايي كه بايد به ايران اعمال شود، دچار اختلاف شده‌اند و تهران با زبردستي از اين اختلاف‌ها بهره‌ برده است.

از زمانيكه "باراك اوباما" بعنوان رئيس‌جمهور آمريكا صدارت را بر دست گرفت، قدرت‌هاي اصلي جهان به طرز فزاينده‌اي تحريم‌هاي شديدي را بر بانك‌ها و تجارت نفت ايران تحميل كردند و مهم است كه بعنوان دور دوم مذاكرات ايران و 1+5 كه اين هفته در بغداد آغاز مي‌شود، اين انسجام حفظ شود.

دور اول مذاكرات ايران و 1+5 (آمريكا، انگليس، فرانسه، روسيه، چين بعلاوه آلمان) در استانبول كه ماه گذشته برگزار شد، به اندازه كافي دو طرف ايران و 1+5 را ترغيب كرد تا با برگزاري دور دوم اين مذاكرات موافقت كنند.

اينبار، ايران مي‌بايست پيشنهادات محسوسي درباره نگراني‌هاي اصلي موجود ارائه دهد. ايران مي‌تواند با تعليق تمامي فعاليت‌هاي غني‌سازي اورانيوم خود كه شوراي امنيت سازمان ملل در سال 2006 پيشنهاد آنرا ارائه كرده بود، گامي در جهت يك راه‌حل بردارد.

اين روزنامه آمريكايي ادامه داد كه ايران حداقل مي‌تواند غني‌سازي تا سطح 20 درصد را متوقف كند و تأسيسات هسته‌اي فوردو را تعطيل كند كه اگر ايران چنين اقدامي را انجام دهد، آمريكا و همپيمانان اين كشور از جمله انگليس، فرانسه، آلمان، روسيه و چين پيشنهاد مي‌دهند كه ذخاير اورانيوم با درصد غناي 20 درصد از ايران خارج شود و اين سوخت را براي راكتور تحقيقاتي پزشكي تهران به ميله‌هاي سوخت تبديل مي‌كنند و به ايران دربه روز كردن انرژي صلح‌آميز هسته‌اي كمك مي‌كنند.

به نوشته اين نشريه آمريكايي آنچه كه ايران به دنبال آن است، پايان تحريم‌ها است. احتمالاً ايران براي ترغيب روسيه و چين به كاهش تحريم‌ها از خود به اندازه كافي انعطاف نشان خواهد داد.

نيويورك تايمز در پايان سرمقاله خود نوشت كه اگر ايران گام‌هاي موثري بردارد، تحريم‌ها كاهش پيدا مي‌كند كه البته تا زمانيكه ايران گام‌هاي تغييرناپذيري براي عقب‌كشيدن از برنامه هسته‌اي اش برندارد، كاهش تحريم‌ها چشمگير نخواهد بود و جامعه بين‌الملل قبل از آنكه ايران قول هايي بدهد، بايد اين مسائل را براي اين كشور روشن كند.

ادعاي نيويورك تايمز: كاهش مشروط تحريم‌ها عليه ايران
ادعاي نيويورك تايمز: كاهش مشروط تحريم‌ها عليه ايران
مشاهده ادامه مطلب ادعاي نيويورك تايمز: كاهش مشروط تحريم‌ها عليه ايران
تاريخ: ۱ فروردين ۱۳۹۲ ساعت: ۱۱:۳۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

  معرفي فيلم To Rome with Love 2012

معرفي فيلم To Rome with Love 2012

اگر دلتون براي نيمه شب در پاريس تنگ شده و اون حس و حال رو دوباره دوست دارين تجربه كنيد نگران نباشيد امسال نيز وودي الن فيلمه ديگري ساخته اين بار در كشور ايتاليا و شهر تاريخي و زيباي رم... بهتره بگيم نسخه شماره دو نيمه شب در پاريس هستش اما به شيوه اي ديگر.. وودي الن كارگردان دوست داشتني دنياي سينما اين بار به كشور ايتاليا رفته و فيلمي درباره ايتاليا و شهر رم ساخته و خود وودي الن بعده سالها امسال دوباره در فيلمي ايفاي نقش كرده است كه ديدنه دوباره وودي الن در فيلمي اينچنيني ميتواند دراماتيك باشد.. فيلم تقديم به رم با عشق يا به انگليسي To Rome with Love درباره ساكنين شهر رم ايتاليا و حتي توريست هايي كه به اين شهر مي ايند است و داستان عاشقانه و روابط و ارتباطات گاه خوشي و گاه غم آنها را براي ما تعريف ميكند.
وودي الن بار ديگر در فيلم خود از بازيگران مشهورهاليوود بهره برده است كه در اين بين ميتوان به پنلوپه كروز ، وودي الن ، الك بالدوين ،جيسي ايزنبرگ ،
روبرتو بنيني ، الن پيج اشاره كرد. فيلم نامه اين فيلم رو طبق معمول خود وودي الن به رشته تحرير دراورده است و كارگرداني فيلم نيز بر عهده خود اوست! اين فيلم براي اولين بار در اپريل 2012 در سينماهاي ايتاليا بر روي پرده هاي سينما رفت و در 22 جون قرار است در سينماهاي سراسر جهان به نمايش در بيايد...

http://www.iranxm.com/' />

 

 


 



معرفي فيلم To Rome with Love 2012
معرفي فيلم To Rome with Love 2012
مشاهده ادامه مطلب معرفي فيلم To Rome with Love 2012
تاريخ: ۱ فروردين ۱۳۹۲ ساعت: ۱۱:۳۰:۴۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده:

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
» roman تا ته دنيا (18)
» معرفي چند سهم براي رصد كردن
» نفس من
» شرايط افزايش سرمايه شركت‌ها از محل تجديد ارزيابي مشخص شد.
» نفس من
» نيم نگاهي به بازار پايه فرا بورس
» roman تا ته دنيا (17)
» ادعاي نيويورك تايمز: كاهش مشروط تحريم‌ها عليه ايران
» معرفي فيلم To Rome with Love 2012

لینکستان
لينكي ثبت نشده است

بخش ویژه
google map



iranweb

iranweb

http://iranweb.zaminblog.com

iranweb

iranweb

iranweb

iranweb

قالب پارسفا

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

free template blog

بند انداز برقی بانوان
روغن شتر مرغ (درد مفصلی)
کارتون بلیک و مورتیمر
آموزش نماکاری روی کوزه